ادامه پاسخ حمید نادران به مصطفی طباطبائی
حالا اینکه آیا "ارسطو" شعر را هدف {؟} قبض و بسط می داند یا مساله "تعالی" در شعر را نیز مطرح می کند، بنظر آقای دکتر فردید، میان شارحین ارسطو اختلاف است. و تفسیری که معمولا امروز از ارسطو در غرب می دهند، تحت تاثیر حلول و اتحاد جدید این نکته باریک را مورد غفلت قرار می دهند تا جائی که در تحلیل های کسانی چون زیگموند فروید یهودی متعلق قبض و بسط شاعرانه هیچ و پوچ می گردد و بدینسان خدای متعالی، به "خویشتن خویش" خود آنها و بتعبیر دیگر به نفس اماره خودشان مسخ پیدا می کند و شما چنان غربزده اید، آنهم از نوع مضاعف و مرکب آن (چنانکه آقای دکتر فردید تقسیم می کنند) که شعر را با فلسفه قدیم و جدید اشتباه کرده اید، نمیدانم با چنین وضعی نسبت شما در خلوت و ورای این حرفها، با قرآن و کلام الله مجید و جدتان پیغمبر چیست؟
شعر از موارد حضور است و احکامش انشائی است یا بهتر بگویم ابداعی(پوئتیک) است – البته خبر و انشاء شعر یکی است – حال آنکه احکام منطق خبری است و بطور کلی مانند فلسفه و علم از موارد حصول است، همچنانکه قرآن – که وحی خاص است – از موارد تفکر حضوری است. شما امروز کلام الله مجید را می برید به منطق، یعنی خبر، آنهم خبر خودبنیاد دوره جدید! و تعجبی ندارد بعضی از مفسران دوره جدید "برهان قرآنی" گاهی تلویحا و گاهی تصریحا با "برهان منطقی متافیزیک" خلط و اشتباه می کنند!
حال آنکه زبان منطق، "زبان عبارت" است و زبان قرآن اولا و بالذات، زبان "اشارت" و آنچه بعضی از مفسران در باب "متشابهات" و "محکمات" می گویند و اینکه باید متشابهات را به محکمات برگرداند، اینها نشانه "غربزدگی" بمعنی عام لفظ است، که متشابهات قرآن را به محکمات می برند، آنهم غالبا محکمات غربزده خود بنیاد جدید! و نمیدانند که اساسا محکمات غیر از متشابهات است و "راسخان فی العلم" – که اهل"حضور"ند – در آیات قرآن به متشابه می روند که زبان حضور است. مفسران غربزده قرآن بیشتر آنجا می لغزند که "متشابه" را با"مجاز" خلط می کنند و از آنجاست که بعضی ها مجاز را در قرآن منکر شده اند، حتی در مباحث شعری از قبیل کتاب "المعجم فی معاییر اشعار العجم" این غفلت هست ودر شما با غفلت بیشتری هست! شما نمی دانید که زبان اصیل، کلمه اصیل، و شعر اصیل، "متشابه" است و زبان "عبارت" نیست و از قبیل آن شعری است که "حکمت" است (ان من الشعر الحکمه) و اشعار حافظ و مولوی از مصادیق آن است.
آنچه شما آن را "حقیقت منطقی" می خوانید در جنب "متشابه" عین "مجاز" است. محکمات و متشابهات قرآن، هر دو حقیقت است، اما با این اختلاف که محکمات آن از قبیل "احکام تشریعی" است.
زبان شاعرانه حافظ و مولوی، زبان "اشارت"
و زبان "متشابه" و بتعبیر دیگر زبان حقیقت – نه مجاز – است که
امروز از بین رفته و فراموش شده است. البته وقتی از "شعر اصیل" سخن می
گوئیم، منظور آن سخنی است که از قبیل "فالهمها تقویها" است وگرنه
شعر جدید، غالبا آنجا که به حضور می رود، مصداق "فالهمها فجورها"ست.
شما از جهت اینکه من سخن منطقی ابوسعید ابی الخیر را عارفانه ندانسته ام، نتیجه گرفته
اید که "بعید می دانم یک عارف در طول عمرش، سخن منطقی بزبان آورده باشد"
یعنی از سر حصول بیان مطالب کند. سپس این سخن مشهور را که از بچگی شنیده ایم،
تکرار می فرمائید که این بیت مشهور مولوی"پای استدلالیان چوبین بود – پای
چوبین سخت بی تمکین بود خود قیاس است و استدلال.
اشتباه شما این است که نتیجه ای بی ارتباط با مقدمات قیاسی که از سخن من درباره ترتیب داده اید گرفته اید. از سخن من چنین بر نمی آید که یک عارف، هیچگاه از سر حصول بیان مطالب نمی کند. من سخنی را که شما از ابوسعید نقل کرد اید عارفانه ندانسته ام. (حتی خود ابوسعید هم توجه داشته که این سخن عارفانه نیست) نه اینکه یک عارف هیچگاه به حصول نمی رود. هر انسانی را "روز حصول"ی است و "شب حضور"ی. اما گاهی "حصول" بر کسی غالب است، همچون مشائیان. و یکی را "حضور"بر او غالب است، همچون مولوی یا ابوسعید ابی الخیر. بیائید در این ابیات عالی مولانا دقت کنیم و با هم بخوانیم که از "حصول زدگان" می گوید:
"فلسفی" خود را ز اندیشه بکشت
گو ورا کورا سوی گنج است پشت
گو بدو چندان که افزون می دوی
از مرا دل جداتر می شوی
"جاهدوا فینا" بگفت آن شهریار
"جاهدوا اعنا" نگفت ای بیقرار
که مضمون این آیه قرآن است:"الذین جاهدوا فینا لنهدینهم سبلنا" آیا این "جهاد فینا" همان منطق ارسطو و ابن تیمیه است که شما از آن دفاع می کنید؟
بر مولوی حضور غالب است و آن برهانی که نهان در درون جان ماست(گفت برهان در درون جان ماست – در درون جان نهان برهان ماست) اما نه به این معنا که هیچگاه از سر حصول بیان مطالب نمی کند و در زندگی معمولی "روز" به "حصول" نمی رود اما یک چیز در او بوده، و آن پشتوانه "حضور" است و آن اوقاتی که با "حسام الدین چلبی" هنگام سرودن مثنوی می گذرانده. این ما امروزیانیم که حصول زده ایم، آنهم حصول جدید که به اصطلاح آقای دکتر فردید "خود بنیاد" است. و با خلط و اشتباه حصول دوره گذشته (اعم از مشاء و غیر مشاء) از ارسطو تا ابن تیمیه، و با حصول دوره جدید میخواهیم همه چیز را به تصور و تصدیق برگردانیم.
شما نویسنده این مقاله را به "انظر الی ما قال" متنبه می سازید و به نظر در "من قال" متهم. و از اینکه گفته ام " هگل تاریخ تفکر فلسفی را در چنگ خویش دارد و در خود به تمامیت می رساند" گمان کرده اید که معتقدم "چنین کسی ممکن نیست اشتباه کرده باشد" و از اینجا رسیده ام به اینکه "پس حتما مترجمین اروپائی و ایرانی اشتباه کرده اند"و ضمن ذکر بعضی از "موجبات ترقی غرب" و اتصاف بنده به "خود کم بینی" - که بنظر شما ناشی از تاثیر فرهنگ طاغوتی است – خواسته اید که بر انکار "ادعای شما نسبت به فهمیدن هگل" اقامه دلیل کنم. و اینکه آقای استیس – که از شارحین عهد بوق فلسفه هگل است – و آقای دکتر عنایت – مترجم کتاب – و آقای طباطبائی – مصرف کننده کتاب – در کجا به خطا رفته اند.
اولا حقیر کجا گفته ام که "هگل اشتباه نکرده"؟! شما که "قیاس پرداز" هستید چرا از ترتیب مقدمات صحیح برای رسیدن به نتیجه اینقدر ناتوانید؟ و حال آنکه من ابتدا ذکر کرده ام که "خدای هگل انسانی است که شیطان مظهر اوست" و این جمله را البته از جناب آقای دکتر فردید گرفته ام که بنظر ایشان "حوالت تاریخی غرب جدید، از دکارت ببعد، خودبنیاد و خودمدار است" به این معنا که در یونان قدیم، طاغوت (که همان "زئوس" است و با این کلمه هم ریشه و هم معنی است) بنیاد همه چیز و دائر مدار هستی است. و انسان، مظهر طاغوت و "ظل الطاغوت"، اما در دوره جدید، طاغوت،"ظل البشر" است. بعبارت دیگر انسان مصداق بالذات طاغوت است و طاغوت، مصداق بالعرض بشر. و به تعبیر دیگر بر خلاف قدیم انسان ظاهر است و طاغوت مظهر. وخدای هگل، همان بشری است که دائر مدار هستی و بنیاد همه چیز شده است.
هر گونه نقل مطالب آزاد است