ادامه "توضیح در باب متافیزیک"

"نکته ای که فعلا اشاره بهش می کنم و من معتقدم که اصلا هیدگر همین را می گوید. کلمه "همان" را هم بعد در باب هیدگر خواهم گفت که می گوید فلاسفه همه "همان" را می گویند هر چند نه یک اصل(؟). این "همان" را می خواهم در نظر هیدگر در یکی از رسالات بسیار فشرده اش بیان خواهم کرد که چیست، با همه اختلافات. چهارصد سال تاریخ همه "همان" را گفته اند مارکس.. هگل "همان" را گفته است که کانت گفته، کانت همان را گفته که دکارت گفته و این یک... نه یکی... یک امر گویا نبوده اند ولی همان امر را گویا هستند، یعنی مظهر یک "اسم" اند به عقیده من. اختلافی که میان فلسفه {ها} می بینید اختلافات عارضی است نه ذاتی. حالا آیا بنده "همان" را می گویم که هیدگر؟ یا یکی می گوئیم؟ بنده می خواهم بگویم که یک سخنی ما در دوره انقلاب می گوئیم و یک آقائی هم در ضمنِ... امام جمعه تهران هم گفت حالا این گفته او "همان" است که هیدگر هم می گوید یا نه؟ من معتقدم که همان است، "همانِ" این دو تا "همان" پریروز و پس فرداست نه دیروز و امروز و فردا، با این اختلاف که "همان" هیدگر با... تفصیل متافیزیک دارد، متافیزیک دوهزاروپانصد سال را مطرح می کند و فلسفه و حتی هنر، پرسش می کند که چیست، و سیاست. و تمنایش این است که خودش به زبان متافیزیک ابتدا و بعد هم با سعی در گذشتِ با زبان متافیزیک "همان" را بگوید که انسان پس فردا خواهد گفت، همان را بگوید که اجمالا انسان پریروز گفته. این "همانِ" پریروز و پس فردا بنده معتقدم که بسراغ ما آمده است با انقلاب، همان پریروز و پس فردا بطور اجمال. چنانکه هیدگر... جریان سیاست ظاهرا و دولت ها با هیدگر موافقتی ندارد با اینهمه در باب هیدگر تا بحال... یک نفر برداشته است کتابی چاپ کرده رسالات وکتب و ترجمه هائی که شده ابتدا دوهزار است بعد رساندتش به سه هزار، در حدود سه هزارتا، اینهمه کتاب! کمتر کسی است که در زمان حیاتش به اندازه هیدگر در اطرافش... در زمینه اش سخن گفته باشند و کمتر کسی است که از نظر سیاستِ امروز موافق با هیدگر باشد، مخالفت است ولی قلم در دست گرفته اند رسما هیدگر را رد کنند، نمی توانسته اند. ولی حوالت تاریخی جهان صددرصد مخالف با "همان"ی است که انقلاب اسلامی با الله اکبر گفت و دارد می گوید. چنانکه جهان امروز دارد مخالفت با الله اکبر می کند و هرچی هم بیشتر مخالفت می کند با الله اکبر، بیشتر الله اکبر مثل اینکه می خواهد بگیرد، بدون اینکه دولت ها باهاش موافقت کنند."(سیداحمد فردید 18/8/1358)

توضیح در باب "متافیزیک"

بنظر می رسد "گادامر" در آن گفتگو با "دتوری" (کتاب آموزه قرن) بیشتر احتمال می دهد که هیدگر"شاید پی برده بود که نتوانست نیچه را آخرین متافیزیکی بداند، و این امر کل نگرش یا برساخت فلسفه غرب به‌مثابه تاریخ متافیزیک را که او خیال ویران کردن آن را داشت، زیر سؤال برد" فلذا در"سال‌های آخر حیات خود بارها گفته بود: "نیچه مرا خُرد کرده‌است.""(1)

استاد فقید دکتر سیداحمد فردید در جلسه مورخ 18/8/1359 توضیحاتی داده است که مطالعه آن برای درک بهتر مانحن فیه مفید بنظر می رسد اگرچه شامل مطلب مهمی هم در باب خود استاد و نسبت او با هیدگر هم هست:

"باسمه تعالی شانه. چون چند جلسه است که من بنام خدای پریروز و پسفردا مطالبم را شروع نکرده ام فعلا باز می گویم بنام "زمان باقی"، بنام خدای زمان باقی، و از آنجا بنام بقیةالله و از آنجا بنام خدای پریروز و پس فردا که همان خدای بقیةالله است و بالنتیجه به یاد امام عصر مهدی منتظر، بنام پریروز و پس فردا که ما امام عصر را بنام بقیةالله هم یاد کرده ایم. جلسه گذشته شروع کردم و خب یک درآمدی کردم به طرح تفکر هیدگر و چراغ خاموش شد.(2) گفتم که وقت تدریس هیدگر نیست و مقدماتی لازم دارد هیدگر، تاریخ فلسفه می خواهد و من باید برگردم به تاریخ فلسفه، به تاریخ حکمت اسلامی، آنوقت هیدگر را طرح کنم ولی خب چون خیلی به من خواهش می شود که هیدگر را معرفی کنم می کوشم که هیدگر را طوری بیان کنم که اقلا یک نسبتی... نسبت برای آنها... نسبت به آنچه هیدگر بنام زمان فانی و زمان باقی می نامد اقلا برای شما و برای من همه با هم پیدا بشود، یا تاریخ، یا [نام(؟)] های دیگر، یا "خدا". گفتم که کتاب های هیدگر را، آثار هیدگر را یک به یک معرفی می کنم با سال تالیفش در بعضی موارد هم می گویم که به فرانسه و انگلیسی ترجمه شده یا که نه و اینکه مندرجات این کتاب یا این رساله یا این سخنرانی چیست، اجمالا اشاره می کنم و مختصر می گویم که چیست، چون خوانده ام بنده آثار هیدگر را و بعد برمی گردم به یک طرح هیدگر. هیدگر هم دو تا هیدگر است هیدگر سابق و لاحق. تمام کوشش... تفکر هیدگر، مجاهده فکری هیدگر برای گذشت از حوالت تاریخی باصطلاح بنده دیروز و امروز و فرداست و بالنتیجه گذشت از آنچه خود هیدگر بنام "متافیزیک" می گوید یعنی آن نسبتی که ابتدا یونانی پیدا کرده با عالم و آدم و مبدا عالم و آدم و مقدم از هر چیز با زمان بدون اینکه بپرسد این زمان چیست، زمان پریروز و پس فردا. متافیزیک می گوید هیدگر بحق با توضیحاتی که در باب معنی متافیزیک می دهد... هندی ها متافیزیک ندارند، پریروز اصلا متافیزیک نداشته پس فردا هم متافیزیک نخواهد داشت همین حالا هم همان اندازه که {کسی} از متافیزیک ندانسته گذشت متافیزیک ندانسته - لغتش را هم نداند - درش کمابیش فرو می ریزد. لغتِ یونانی است متافیزیک. بنده در باب متافیزیک یک جلسه صحبت کردم باز هم در مساله متافیزیک در نظر هیدگر در رسالاتش - یک رساله است بعنوان "گذشت از متافیزیک" - بیان می کنم باز هم می گویم که متافیزیک چیست و این لفظ از کجا آمده و در فلسفه های امروز چه معنی... معنی هائی دارد برای مارکسیسم فی المثل چه معنی دارد، برای فلسفه های تحلیلی معاصر چه معنی دارد، برای یک عده ای که مدافع متافیزیک هستند مانند تومیست ها - طرفداران سن توما - چه معنی دارد، کتاب های درسی فلسفه که معمولا متافیزیک را اثبات می کنند چه معنی دارد. این وقتش فعلا نیست، بهرحال آن نسبتی که بشر با افلاطون و ارسطو و با یونان با عالم و آدم و مبدا عالم و آدم پیدا کرده و هر چه هم جلوتر آمده باصطلاح تکامل پیدا کرده سه تا نسبت است برای هیدگر. این سه نسبت "سیاست" است، "فلسفه" است به معنی خاص لفظ و "هنر". در هر سه نسبت قبل از هر چیز نسبت با زمان هست و این نسبت با زمان هم مستلزم نسبت با خداست، این را من نامش می گذارم نسبت دیروزی، امروزی فردائی که هیدگر می خواهد از نو سوال کند که زمان چیست، بیان می کند که این زمانِ... که بنده یک مرتبه باز یادآوری کردم [...] تو هیدگر نیست ولی با همسخنی با هیدگر ادوار چهاگانه هندی ها را آوردم و این متافیزیک را و دوره متافیزیک دوهزاروپانصد ساله را بنام دوره "کالی یوگه" بقول هندی ها یاد کردم یعنی آخرین مرحله تاریخ که الآن ما در نهایتش هستیم. نتیجتا هیدگر همین را می گوید، من هم به سهم خودم با همسخنی هیدگر جای دیگری و به تناسب زمانی که ما داریم خب می خواهم که جمع کنم، وگرنه بنده که مترجم نیستم که بگویم مترجم... بالاخره بنده این خصوصیت را نداشتم که مترجم زبردستی مثل آقای "احمد آرام" باشم [...] بیاورم. پس هرمنوتیکمان و زندآگاهانه می کوشم که سخنان هیدگر را مسخش نکنم و همسخنی هم باهاش داشته باشم. اینطرف آنطرف دست می اندازم، به "هند" دست می اندازم، به "معارف اسلام" دست می اندازم، ضمنا هم سعی می کنم از هیدگر به قدر طاقت بشری بگیرم، زبانش، بیانش، فکرش، سوابقش."

1 – عبارات داخل گیومه مربوط به ترجمه مرحوم عبادیان است که از سایت وارستگی نقل شده است.

"خونِ خُم"

"خب با نیچه به یک معنی همسخنم، در جوانی نیچه را من زندگی کردم، چنانکه بعدش با مولانا هم یک دو سالی مشغول بودم. حالا آیا من نیچه را می آیم و شعارهای متداول می دهم پیغمبر عصرش می کنم و بعد می خواهم... نیچه را مثال زدم. یکی دیگر ژان پل سارتر را می گیرد délaissement ژان پل سارتر را می گیرد یعنی "واگذاری کار انسان بخودش" و دودفعه علی ابن ابی طالب هم تابع اگزیس... ژان پل سارتر و کارتیه لاتن نفهمیده می گیرد حالا بهم چنین... حالا من هم می خواهم یک دفعه یک ادائی در بیاورم؟ معاذالله! نه! همچه کاری نمی کنم، بگویم که ای آقا آنچه که علی ابن ابی طالب گفته نیچه هم گفته. ولی خب از دور تقریب هم هست انسان نمی تواند که با هم... یک مسائلی را با هم مقایسه نکند. نیچه پشت سرش چهارصد سال تاریخ آخرزمان است بار سنگین آخرزمان مدرنیته روی شانه هایش است."(سید احمد فردید 20/6/1360)

مطالعه کنندگان محترمی که مطالب این وبلاگ دنبال کرده اند می دانند که نگارنده نیز در چند نوبت به چنین مقایسه هائی دست زده است و حالا می خواهد جسارت کرده بگوید که حافظ هم در یکی از غزلیاتش به این "خدا مرده است" یا دقیق تر بگوئیم "کشته شدن خدا" و "ریخته شدن خون خدا" که نیچه در قطعه مرد شوریده سر" مطرح کرده، پرداخته است. در همان مطلع غزل:

حال خونین دلان که گوید باز

از فلک خون خم که جوید باز

همین بیت به زبان نیچه می شود: ""خم" کجاست؟ هان! باید به شما بگویم فلک زدگان او را کشته اند"

مابقی ابیات غزل هم عمدتا مویه در فراق "خم" و عزاداری برای کشته شدن اوست. البته حافظ بی خیال خونخواهی از فلک هم نبوده است:

بیا تا گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم

فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو در اندازیم

حدس نگارنده این است که "خم" به زبان فردید می شود "خدای پریروز"،"فلک" می شود خدای دیروز:

"بسم الله الرحمن الرحیم، بنام خدای پریروز و پسفردا، بنام خدای زمان پریروز که دیگر نیست و خواهد بود در پسفردا"(فردید 21/2/59)

به این معنی البته دیگرانی هم گویا آمده اند:

"هله عاشقان بشارت که نماند این جدائی/ برسد وصال دولت بکند خدا خدائی"

مولانا می گوید که زمانه ای است که خدا (الله) خدائی نمی کند و در تمنای آن زمانه است که:

"لمن الملک الیوم لله الواحد القهار"(غافر 16)

به این ترتیب می توان قائل شد به اینکه "خدا مرده است" نیچه بیشتر فریادی در فراق خدای حقیقی یعنی "الله" است تا کفرگوئی های متداول هر چند که فردید می گوید:"عاقبت نیچه دهری می شود"(مصاحبه غرب زدگی)

"این سر شوریده باز آید به سامان"

"دتوری:اگر بخواهیم توضیح دیگری جستجو کنیم، شاید بتوانیم آنچه را که شما در مورد هایدگر به عنوان مردی که همیشه در جستجوی خدا بود، گفتید، در نظر بگیریم. آیا فکر نمی‌کنید که نیچه ممکن است او را از این نظر در هم شکسته باشد، زیرا نیچه دقیقاً از مرگ قطعی خدا صحبت می‌کند؟"

گادامر: البته این احتمال وجود دارد که این ایده مرگ خدا، نه تنها برای تفکر او، بلکه در واقع برای زندگی‌اش نیز یک ضربه روحی بوده باشد."(نقل از فصل دهم کتاب "آموزه قرن"(1))

راستش من نمی توانم قبول کنم که "خدا مرده است" باعث شده باشد که هیدگر در سال های آخر عمربارها به خانواده اش گفته باشد:"نیچه مرا خرد کرده است". البته این عدم قبول من به این باز نمی گردد که این هر دو متفکر بزرگ را طوری شناخته باشم که بتوانم چنین اظهارنظری بکنم بلکه باز می گردد به سابقه تاریخی این مساله برای ما مسلمانان ایرانی و ایرانیان مسلمان.

نیچه آلمانی می نویسد:"از آن مرد شوریده سر سخنی نشنیده اید که در پیشین روز روشن چراغی افروخته بود و بسوی آشفته بازاری دویده دمادم فریاد می زد: خدای را جویم! خدای را جویم!"، خب شش قرن قبل از او مولانای ایرانی گفته:" دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر/ کز دیو ودد ملولم و انسانم آرزوست" حالا اگر این دو در یک زمان و مکان می زیستند ممکن بود در حین جستجو بهم برسند و نوعی همسخنی هم داشته باشند.

یا: "مگر این کلمه نشنیده‌ای که شیخ ابوسعید ابوالخیر روزی پیش گبری آمد از مغان، و گفت: در دین شما امروز هیچ چیزی هست که در دین ما امروز هیچ خبر نیست؟" (عین القضات همدانی تمهیدات)

یا بالاتر از همه، این سخن پیامبر گرامی اسلام:" رسولُ اللّه ِ صلى الله عليه و آله : سَيأتي على اُمَّتِي زَمانٌ لا يَبقى مِن القرآنِ إلاّ رَسمُهُ ، و لا مِنَ الإسلامِ إلاّ اسمُهُ"

و خیلی موارد دیگر از این دست می توان در این زمینه ردیف کرد.

با این اوصاف نگارنده احتمال نمی دهد در آن جلسه 2/4/59 ، که فردید قطعه "مرد شوریده سر" را قرائت کرده،"خدا مرده است" نیچه کسی را خرد کرده باشد. حالا شاید آلمانی ها و کلا اروپائی ها چنین سوابقی نداشته اند که گادامر آلمانی و دتوری ایتالیائی چنین ارتباطی در مورد "خدا مرده است" نیچه و خرد شدن هیدگر به ذهنشان خطور کرده است.

بعلاوه آن بیت حافظ که فردید بالای ترجمه خود از "مرد شوریده" نیچه نوشته است نگارنده را کنجکاو کرد که بداند "خواجه عرفان" - به قول فردید - آیا این تعبیر "شوریده سر" را در ابیات دیگری نیز بکار گرفته است یا خیر؟ و نتیجه فقط همین یک بیت بود:

این دل غمدیده، حالش بِه شود، دل بد مکن/ وین سرِ شوریده باز آید به سامان غم مخور

متعاقبا در جستجو برای پیدا کردن مطلب برای این نوشته بودم که در "در احوال نیچه" که به احتمال زیاد تقریر فردید است به این عبارات برخوردم:

"دوای درد ما چیست ؟ ما محتاج این هستیم که اول ببینیم درد ما چیست ؟ درد ما این است که حق رفته است. به کجا رفته است؟ آیا روزی دوباره او را خواهیم دید؟ ما باید اول رنج غربت را حس کنیم. علاج ضعف دل ما "بازگشت جاویدان همان" است. با ظهور اوست که حیات توام با رنج و نکبت ما دیگرگون میشود و ارزشهای عامیانه نفی میشود، ارزشهای تازه جای آنرا خواهد گرفت و طرحی نو در خواهد افتاد. مراد از نیست انگاری بیخودانه همین است. دل غمدیده ما حالش به خواهد شد و نیز سرشوریده ما سامان خواهد گرفت. اما قبلا باید بدانیم فرعون کیست."

آیا باز هم جائی برای خرد شدن باقی میماند؟

1 – این عنوان مربوط به ترجمه مرحوم عبادیان است اما چون نگارنده به ترجمه آن مرحوم دسترسی نداشت در طالب نقل شده از ترجمه مگوگل استفاده شده است.

"غرب زده پیچیده"؟!

نگارنده امسال متوجه نشد که کار خاصی بمناسبت سالگرد مرگ استاد فقید دکتر سیداحمد فردید (25 مرداد 1373) انجام گرفته باشد، نه برگزاری مراسم یادبودی، نه رونمائی کتاب جدیدی و نه انتشار مقاله ای. فقط برخی افراد در صفحات اجتماعیشان یادی از آن مرحوم کرده بودند. در عین حال به جهت مناسبت هائی از قبیل درگذشت مرحوم دکتر محمدرضا ریخته گران، بزرگداشت استاد پرویز ضیاء شهابی، برگزاری نشست "هویت ایرانی به روایت داریوش شایگان" و بالاخص سالگرد مرگ مرحوم جلال آل احمد مطالبی منتشر شد که در آنها به "فردید" هم اشاره شده بود. منجمله آقای احمد زیدآبادی که در نوشته ای که با عنوان "مخالف غرب زدگی یا غرب زده مضاعف" که در روزنامه هم میهن 23/6/1405 منتشر شده، آورده است:

"احمد فردید کسی است که جلال کتاب کم‌عمق خود به نام غرب‌زدگی را به او تقدیم کرده است و آدمی گمان می‌کند که لابد خرده ارادتی به او داشته است.

انتشار جلد اول یادداشت‌های روزانهٔ آل‌احمد که به اهتمام محمدحسین دانایی، خواهرزادهٔ او منتشر شده است، اما پرده از نگاه تحقیرآمیز جلال به احمد فردید برمی‌گیرد!

فردید نیز کمترین ارادتی به جلال نداشت. او جلال را غرب‌زدهٔ پیچیدهٔ مضاعف یعنی سمبل بدترین نوع غرب‌زدگی می‌دانست!"

می دانیم که مرحوم فردید برای غرب زدگی تقسیمات گوناگونی در نظر می گرفته است مثل:

غرب زدگی غیر مضاعف و غرب زدگی مضاعف

غرب زدگی بسیط و غرب زدگی مرکب

غرب زدگی سلبی و غرب زدگی ایجابی

غرب زدگی پسندیده و غرب زدگی ناپسند

البته دیگران هم می توانند با "غرب زدگی" ترکیباتی بسازند – مثلا "غرب زدگی تهوع آور" یا "غرب زدگی عنتروار"! – و به دیگران نسبت بدهند به شرطی که نگویند این ترکیب هم از فردید است. مثل "غرب زدگی پیچیده" که زیدآبادی از قول فردید به آل احمد نسبت داده و نگارنده تابحال نشنیده و ندیده آن مرحوم چنین تعبیری را در مورد آل احمد یا دیگری بکار برده باشد.

فردید تصریح می کند که :" می‌گویم آل احمد یک نویسندة غرب‌زدة مضاعف بود"(سمینار آل احمد 1369). اما باید درنظر داشت با تعریف فردید همه ما منجمله خود فردید غرب زده مضاعف محسوب می شویم چون غرب برای ما غرب جدید است نه یونان و روم که در این صورت می شدیم غرب زده غیرمضاعف.

فردید همچنین می گوید:" آل احمد غربزده مرکب است"(مصاحبه غرب زدگی 1359) نگارنده احتمال می دهد که وقتی زیدآبادی این تعبیر "غرب زده مرکب" را دیده یا شنیده، ذهنش بدون اینکه متوجه باشد منصرف شده به زبان انگلیسی و نوشته: "غرب زدگی پیچیده". در حالیکه فردید در این مورد "مرکب" را به قیاس "جهل مرکب" بکار می برد با توجه به این بیت "ابن یمین" که در نوجوانی من همه بلد بودند:

هر کس که نداند و نداند که نداند/ در جهل مرکب ابدالدهر بماند

به این ترتیب "غرب زده مرکب"، غرب زده ای است که نمی داند و نمی فهمد و قبول نمی کند که غرب زده است.

حالا مرحوم فردید به غرب زده بودن "زیدآبادی" ممکن بود چه تعابیری اضافه کند؟ گمان کنم می شد "غرب زده مضاعف مرکب ایجابی"، شاید هم مجبور می شد برای این مورد خاص تقسیمات و تعبیرات دیگری ابداع کند.