با فلسفه از فلسفه گذشتن
این آخرین قسمت مباحثه در مورد کتاب "متفکرین اسلامی در برابر منطق یونانی" است که میان مصطفی طباطبائی نویسنده کتاب و حمید داوران بعنوان منتقد کتاب، درگرفته است. شاید بی مناسبت نمی بود که مستقیما از خود کتاب در این نوشته ها توسط نویسنده این وبلاگ مطالبی نقل می شد ولی نگارنده بر این اعتقاد است که درک کلیات مطالبی از نوع مطالب آقای طباطبائی از آنجا که مطابق عادت ماست و همه هم به انحاء گوناگون این نوع مطالب را در روزنامه ها و رادیو تلویزون تکرار میکنند، چندان محتاج شرح و بسط نیست (مثلا اینکه: "بشر بطور طبیعی از تفکر منطقی پیروی میکند"). و این سخنان فردید است که چون خلاف آمد عادت ماست فهم آن برای ما مشکل میشود و همین خود از نظر نگارنده حاکی از درستی این مطلب است که :"در هر دوره تاریخی نحوی از تفکر بر بشر غالب است". در همین بحث حصول و حضور، همه ما مفهوم تفکر حصولی را می فهمیم (حرکت نفس از امور مطلوبه به مقدمات موصله و باز حرکت از مقدمات به نتائج – رهبر خرد) اما چون به تفکر حضوری میرسیم خود من وا می مانم که "تفکر رفتن از باطل سوی حق" یعنی چه. چرا که این بیت "شبستری" مربوط به "تفکری دیگر" سوای تفکری است که امروز بر من غلبه دارد، یعنی تفکر دوره جدید.
پاسخ حمید داوران:
پس از چاپ یادداشت حقیر و نوشته جناب آقای طباطبائی در روزنامه کیهان، بعضی از علاقمندان نکاتی را در باب آن مقاله یادآور شدند که البته بازگشت بیشتر آنها به اغلاط چاپی روزنامه بود. مثلا عبارت "آیا ارسطو شعر را هدف قبض و بسط می داند" در اصل "صرف قبض و بسط" بوده است. یا شعر مولانا که بغلط اینطور چاپ شده بود:"فلسفی خود را ز اندیشه بکشت - گو ورا کورا سوی گنجست پشت" در اصل "گو بدو کورا سوی گنجست...." بوده است.
اما گذشته از موارد فوق یک نکته اساسی که دوستی آشنا با مقدمات و مبانی فکری "مقاله" متذکر شد این بود که عبارت"غرب و غربزدگان باید کلاه فلسفه را از سرشان بردارند" مبهم و نارساست و پرسش اساسی درباب "چگونگی گذشت از فلسفه و بطور اعم متافیزیک" در آن بی پاسخ مانده است. و جا داشت که این سخن آقای دکتر فردید که بارها در سخنرانی هاشان بدان تصریح کرده اند بدنبال مطلب می آمد که: " تنها سعی در ورود به مسائل فلسفی با ذکر و فکر و توجه کافی به معنی "رسوخ در فلسفه" و بطور کلی رسوخ در علم است که انسان را از فلسفه خودبنیاد جدید و به تعبیر دیگر اعتقاد دانسته و ندانسته به اصالت وجود انسانی که حوالت تاریخی جدید غرب و از آنجا جهان امروز بطور کلی است به حدوث نسبت دیگری با عالم و آدم و مبدا عالم و آدم و حدوث تاریخ دیگر –برای او – وارد می تواند کرد اگر خدا بخواهد".
اما آنچه آقای طباطبائی، در ضمن پاسخ به مقاله حقیر اظهار داشتند، از سنخ یادآوری های فوق نیست و حال و هوای دیگری دارد، که در اینجا به بیان بسیار اجمالی آن به ترتیب ذیل پرداخته میشود.
1 – آقای طباطبائی این عبارت نویسنده را که"ایشان وحی عام و خاص را از قبیل منطق و معقولات ثانی انتزاعی قلمداد کرده اند" تهمت و افترا به خویش انگاشته اند. گرچه اظهار نظر این حقیر در باب این مساله مبتنی بر مقدماتی بود که با تفصیلی متناسب آن مقاله، مذکور آمد و در اینجا اجمالا طرح پرسش می کنم که مگر اعتقاد ایشان به اینکه:"بشر بطور طبیعی از تفکر منطقی پیروی می کند" و "شعر نیز از تفکر منطقی بیرون نمی باشد" موید مفهوم عبارت نویسنده نیست؟ مگر در جملات فوق همه چیز از جمله قرآن – که وحی خاص است – و همچنین شعر اصیل که وحی عام است – به تفکر منطقی و معقولات ثانی انتزاعی رجوع حاصل نکرده اند؟
آیا اگر کسی وارد یک بحث منطقی شود وبا قبول مقدمات مورد قبول طرف، توالی فاسد آنرا ارائه کند سخنان وی از قبیل "افترا" است؟ و آیا آقای طباطبائی با چنین استنتاجهائی به جمع " هل من مبارز" طلبان "مناظره تلویزیونی" پیوسته اند؟
خلاصه کلام هر چند حقیر، ادعای ایشان را بر وقوع جرم "تهمت و افترا" در یک بحث منطقی و فلسفی به "جد" نمیتواند بگیرد و نمیتواند جز از قبیل موهومات بشمار آورد و هرچند این بنده یکبار وسیله کسب شهرت ایشان شده است(مقصودم شهرت و شهرت طلبی "حتما" ناپسند نیست) اما اگر مساله برای ایشان "جد" است حرفی نیست. ولی چنین بنظر میرسد مرجع رسیدگی به دعوای - به تشخیص من - موهوم ایشان محاکم قضائی باشد نه تلویزیون.
2 – شگفت از شماست – نه از نویسنده – جناب آقای طباطبائی که می فرمائید "وحی خاص پروردگار از تفکر حضوری منزه و مبراست" شاید همین عبارت کافی باشد تا اهل نظر بتوانند در مورد میزان معلومات شما در معقول و منقول داوری کنند. شما که کتاب "متفکرین اسلامی در برابر منطق یونان" نوشته اید، مثل اینکه نخواسته اید به مقدمات حکمت و فلسفه هم توجه پیدا کرده باشید. شما اگر به کتب قوم در مبحث "علم باری" رجوع می کردید ملاحظه می نمودید که از صدر اسلام تا ابن سینا و صدرالدین شیرازی....تا حاج ملا هادی سبزواری همه متفق القول اند که "علم باری" به ذات خود و همچنین به ماسوای خود، "علم بیواسطه" و "حضوری" است اما در اینکه آیا علم باری به ماسوای خود حصولی "نیز" هست، تنها معدودی مدافع این نظر بوده اند که آنهم سپس از اعتبار افتاده است(البته در اینجا باید متذکر شد که حکمای اسلامی، فرق میان علم حضوری خداوند و انسان را در این دانسته اند که علم حضوری انسان حادث است و از آن خدا، قدیم) ملاحظه می فرمائید که در حضوری بودن علم باری چنین اتفاق قولی هست تا چه رسد به علم پیامبر اسلام و وحی پیامبر اسلام.
3 – اما در باب شریعت سنگلجی چنین می نماید که جنابعالی به وکالت و وصایت از سوی ایشان علیه حقیر اقامه دعوی کرده باشید، داوری را به اهل نظر واگذار می کنم تا با رجوع به مقاله قبلی صحت یا کذب ادعای من و شما را تحقیق کنند. و ادعای من این است که راقم این سطور ضمن احترام به مرحوم شریعت – همچنانکه از صریح عبارت من درباب آن مرحوم برمی آید – حساب ایشان را از بعضی کسانی که می خواهند مرحوم شریعت سنگلجی را شاگرد "وهابیه" – و انکار نه تنها "رجعت" بلکه بطور کلی امام زمان – قرار دهند، جدا کردم و بهمین جهت و از آنجا ذکر"دولت سعودی وهابی آمریکائی" بمیان آمد و امیدوارم خوانندگان محترم به کتابهائی در باب تاریخ "وهابیه" و از جمله "خاطرات سیاسی مستر همفر" – بی آنکه من مدعی صحت تام و تمام مطالب آن باشم – رجوع نمایند تا معلوم شود استعمار انگلستان از چه وسائلی برای ایجاد تفرقه و نفاق در بین ملل و ممالک مسلمان استفاده کرده است.
4 – وتناقضی که شما از تفاریق عبارات مقاله گذشته نسبت به کتاب خودتان استنتاج فرمودید و اینکه چطور هم شما را بیخبر از ساده ترین مسائل منطقی دانستم و هم کتاب شما را از "بسیاری کتابهای مهم!"بهتر دیدم. البته توجه دارید در نوشتن برای پرهیز ازتوسل به "حربه تحقیر و توهین و تهمت و افترا" و همچنین برای آنکه "خدای نکرده اسائه ادبی نشده باشد "گاه لازم می آید بعضی مسائل به اجمال برگزار شود و تلویحا مذکور گردد. من سه بار در پایان مقاله عبارت "کتابهای مهم" را آوردم و هر سه بار با علامت تعجب، و همچنین اشاره کردم "آن کتابهای مهم اصلا شایسته یک یادداشت یا بحث های جدی نیستند" و سپس متذکر شدم که "آن کتابهای مهم در این آشفته بازار بیفکری و...." و اگر باز هم منظور نویسنده از "کتابهای مهم" بر شما پنهان مانده است اجازه بفرمائید اضافه کنم که : مهم در اباطیل پردازی و مهملات درائی
5 – اما کلمه "فراز" را فرانسوی ها بیشتر در کتابهای دستوری که برای بچه ها نوشته میشود استعمال می کنند. و آنطور که شما آنرا بکار گرفته اید بنظر بنده "نه اسلامی" بود "نه شرقی" "نه غربی"! (مانند بعضی دیگر از تعبیرات فرنگی و ترجمه تعبیرات فرنگی که امروز در فارسی بکار می رود).
6 – در باب حوزه نظری "محی الدین عربی" جنابعالی گویا وقت اینکه توجه کافی به صدر و ذیل عبارت بفرمائید، نداشته اید در آغاز جمله ذکر "ائمه و اولیاء و اوصیاء دین " بمیان آمده بود و سپس صوفیه صدر اسلام و "مولانا" و این رشته به "روح تصوف نظری حوزه محی الدین عربی" منتهی شده بود. بی آنکه "حوزه محی الدین عربی" را بعنوان حافظ مطلق حقیقت و طریقت و شریعت دیانت مقدس اسلام نفیا یا اثباتا تلقی کرده باشم و حال آنکه شما تنها به ذکر اسم شخص "محی الیدن عربی" اکتفا فرمودید. معلوم است چرا و برای چه؟
حمید داوران
هر گونه نقل مطالب آزاد است