"زبون اندیش زبون اندیشان"
"حالا می آئیم "زبون اندیشی" قرن هجدهم، به حق بعضی از فلاسفه تاریخ گفته اند دوره قرن هجدهم Platitude، به انگلیسی میشود Platitude، فرانسه می گویند laPensée plate، معمولا می گوئیم "اندیشه سطحی"، یک Superficiellela Penséeهم دارید یعنی "فکر سطحی" دیگر علاوه بر la Pensée plate، La Platitude du Pensée یا La Platitude du la Penséeهم می گویند La Superficielle du la Pensée یا du Pensée هم می گویند که "سطحیت اندیشه" است یک وقتی Platitude ...Platitude عین سطحیت است هم سطحی است هم پست و دون و زبون، این معنی Platitude است. بعد دیدم در ترجمه هائی که می کنم دارد نزدیک می شود به یونانی، افتادم به یونانی، کلمه فارسی... در یونانی یک کلمه ای است که این کلمه عینا با "زبون" فارسی یکیست، "تاپینوس"، "تاپینوس" می شود "زبون"، "تاپینوتیس" می شود "زبونی"، "تاپینوس"...- اینها را در آخر می نویسم - تاپینوتیس می شود زبونی، "تاپینو فرون" یعنی "زبون اندیش"، "تاپینوفرونیزیس" یعنی زبون اندیشی، هم سطحی است هم پست. توضیح داده شده این زبون اندیشی در قرن هجدهم، راسیونالیست هم هست، اصالت رای هم هست، راسیونالیته جدید اصالت چیست؟ غیر از reason است {غیر} عبارت ازعقل به معنی قرآنی اسلام است، برای این می گویم "اصالت رای" آنهم چه اصالت رای؟: "اصالت استقلال به رای"، "اصالت استبداد به رای"، این عین زبون اندیشی است. زبون اندیشی حوالت تاریخی جهان است، در بحران است. گفتم زبون اندیشی و منورالفکری و روشنفکری چیست و سرانجامش از قرن هجدهم، قرن نوزدهم به کجاست و فعلا در چه بحرانی است" (سیداحمد فردید، سخنرانی 3/4/65)
از استاد فقید دکتر سیداحمد فردید نقل شده که "زبون اندیشِ زبون اندیشان" سه نفرند و از مرحوم دکتر مصطفی رحیمی به عنوان یکی از آن سه نفر نام می برد. در مقابل مصطفی رحیمی که از قضا از حاضرین در جلسات فردیدیه هم بوده یکی از کسانیست که در حاجت روا کردن فردید و افشای نامه اعمال وی که در نوشته قبلی مطرح شد ظاهرا جهد بلیغ داشته و آقای عبدالحسین آذرنگ گزارش عبرت آموزی از ماوقع بین خود و مصطفی رحیمی و حرف های عجیب و غریب وی در مورد استاد فردید را در کتابی با عنوان "استادان و نااستادانم" صفحات 117 تا 120 ارائه نموده است:
"در فلسفه از درسهای سه استاد استفاده کردم:سیداحمد فردید، آیت الله دکتر شیخ مهدی حائری یزدی و دکتر محقق. آشنائی با فردید مقدماتی داشت که به کوتاهی به آن اشاره می کنم. امیرعباس هویدا نخست وزیر در 1355 از احسان نراقی مدیر موسسه تحقیقات خواسته بود نشریه ای را به سبک نشریه ای فرانسوی به نام "پرس سیانتیفیک" Presse Sciantifique [نشریه علمی ] به راه بیاندازد و سرپرستی کند . این نشریه حاوی آخرین اطلاعات در زمینه های مختلف علمی بود. دکتر نراقی با همکاری رضا قطبی مدیرعامل وقت تلویزیون ملی ایران دفتری در موسسه تحقیقات [موسسه مطالعات و تحقیقات اجتماعی] تشکیل داد که دو عضو اصلی آن عبارت بودند از دکتر منوچهر هزارخانی که پیشتر او را معرفی کردم و محمدرضا جوزی فارغ التحصیل رشته جامعه شناسی از دانشگاه تهران و کارشناس تلویزیون. در واقع مهندس قطبی موافقت کرده بود که تلکس همه خبرهای علمی را که به تلویزیون می رسید در اختیار نشریه علمی بگذارد نشریه ای که قرار بود به سبک پرس سیانتیفیک منتشر شود. دکتر نراقی که در آن زمان عقیده داشت از مقوله ای بنام "علم زدگی" دوری باید کرد و با نظر انتقادی به دیدگاه های علمی می نگریست، درباره آن نشریه با فردید مشورت کرده بود. او هم محمدرضا جوزی را که از یاران نزدیک و از محارمش به شمار می رفت و در تلویزیون شاغل بود به دکتر نراقی معرفی کرد. پس از دیدارها و گفتگوهائی جوزی از تلویزیون به موسسه تحقیقات منتقل و همکاریش با نشریه علمی آغاز شد. در ضمن دکتر نراقی از چند تن در موسسه تحقیقات از جمله من خواست که با دکتر هزارخانی و جوزی همکاری کنیم. دوستی جوزی و من از همینجا آغاز شد.
جوزی در گفتگوها به علاقه ام به فلسفه پی برد، چند متن فلسفی در اختیارم گذاشت و مفاهیم فلسفی را به روایت فردیدی و فردیدوار برایم توضیح داد. پس از مدتی مرا با خود به منزل سید احمد فردید برد و با او آشنا کرد. بعد از این آشنائی اجازه گرفتم در کلاسهای فردید حاضر شوم . به مرور یادداشتهای دقیقی از گفته های او برداشتم. این کار ساده نبود زیرا فردید پراکنده گو بود حاشیه هایش به مراتب بیش از متن بود مدام از بحث فلسفه خارج می شد به مسائل سیاسی روز اشاره می کرد و به آن ها می پرداخت. انقلاب هم که رخ داد احوال او را به کلی دگرگون کرد و انگار که ناگهان او را به وسط معرکه کشید. افزون شدن امکان هجو و هذل و ناسزا و ریشخند و تمسخر سیاسی همراه با نیش و کنایه های فلسفی و تعبیرهای تند و تیز در درس گفتارها و گفتارها و در آن فضای پرالتهاب سیاسی تشتت فکریش را شدت بخشید. با این حال حرفهایش را صبورانه یادداشت می کردم بعد می نشستم و به حرف های او موضوع می دادم سپس موضوع های مختلف را دسته بندی می کردم و گفته های پراکنده او را در دسته بندی های موضوعی سازمان می دادم. وقت کلانی از من گرفته می شد اما گمان می کردم دارم کار سودمندی می کنم و فلسفه می آموزم. چند تن از دوستان هم که یادداشت های سامان یافته را می خواندند مرا به ادامه این کار ترغیب می کردند.
اما این کار من با انتقادهائی هم روبرو شد. سنگین ترین حمله و انتقاد از سه سو بود: دکتر مصطفی رحیمی، دکتر ناصر پاکدامن، و هوشنگ گلشیری و دوستانی از حلقه جنگ اصفهان. دکتر رحیمی روزی مرا خواست و برای دورکردنم از فردید و حلقه فردیدیان به اصطلاح کشف اسرار کرد. او از روابط پنهانی تنی چند یاران نزدیک او با حکومت شاه و شماری از اعضاء عالی رتبه دولت پرده برداشت. ماجراهائی را نقل کرد که فردید برای تقرب به حکومت دست به چه کارهائی زده است. او فردید را شیاد، دروغگو، هتاک، مفتری و فرصت طلبی که تسلط بر ذهن و زبانش را از دست داده و آدم بی حقیقت و ملتجی به قدرتی وصف کرد که از هیچ عمل زشتی در حق هیچ کس حتی وفادارترین مریدانش و سرحلقه مریدانش مضایقه ندارد. به مواردی اشاره کرد که شماری از نزدیکانش را به ورود به جرگه های ماسونی، ساواک و دستگاه های دولتی ترغیب کرده است تا از این راه دامنه نفوذ خود را گسترش دهد و در عین حال به اسراری دست یابد که برای هدفهای شخصی خود به آن ها نیاز داشته است. او از مناسباتش با فردید و علت های قطع شدن آن مناسبات هم سخن گفت و وقتی فردید را به حساب خودش شسشت و کنار گذاشت از من خواست که از فردید و حلقه فردیدیان جدا دوری کنم. من به دکتر مصطفی رحیمی نزدیک بودم اما به فرض اینکه آنچه درباره فردید و فردیدیان گفت راست می بود این روش او را نپسندیدم. ما شماری بودیم که به دنبال درک عمیق تری از مسائل بودیم. پرسش هائی داشتیم که اهل فلسفه بهتر می توانستند بفهمند و پاسخ دهند. تحلیل و نگرش سیاسی و ادبی دکتر رحیمی و همترازان او به سوال های ما پاسخ نمی گفت. اگر از امثال دکتر رحیمی دور و به اهل فلسفه نزدیک می شدیم علتی جز این نداشت. از مناسبات پشت پرده فردید و فردیدیان هم خبر نداشتیم و اگر هم خبر می داشتیم قصد استفاده از آن را نداشتیم. البته فردیدیان هم از هیچگونه تحقیر و ناسزا در حق دکتر مصطفی رحیمی و "منورالفکرهای غرب زده" دریغ نمی ورزیدند. این جنگ و جدال ها گاه از حلقه های بسته بیرون زد به مطبوعات کشیده شد، با بی ادبی، هتاکی، و گاه نیز با روش های غیر اخلاقی همراه گردید. در نتیجه شماری از ما را از هر دو طرف دور و دورتر کرد. رابطه با دکتر مصطفی رحیمی هم برای مدتی کدر شد. رابطه با فردید هم کم و کمتر شد. سال های فرتوتی پایان عمر فردید هم دیگر برای دیدار با او مناسب نبود. دکتر ناصر پاکدامن با طنز و هزلش فردید را دست می انداخت. هوشنگ گلشیری او را فاشیست و طرفدار حکومت مستبد می دانست و هر دو مرا از بابت حضور در درس فردید مفصلا سرزنش کردند. هر دو با عبارتی شبیه به هم گفتند: فلسفه می خواهید یاد بگیرید ، اینهمه کتاب های فلسفی، چرا خودتان را وسیله سوء استفاده امثال این ها قرار می دهید!"
عبدالحسین آذرنگ در کتابش از سرانجام یادداشتهائی که با آن زحمت می نوشته و تنظیم می کرده حرفی به میان نیاورده است. این یادداشت ها بالاخص قسمت مربوط به سالهای 55 تا57 آن می تواند مغتنم باشد و پیشنهاد می شود جهت استفاده علاقمندان به هر نحو – حتی به صورت اسکن دست نویس در فضای مجازی – منتشر شود.
هر گونه نقل مطالب آزاد است