در باب وحدت علوم
گویا تابستان 1360 بود، برای کار اداری به تهران آمده بودم که فرصت را غنیمت شمرده به همراه دوستی که با استاد فقید دکتر سیداحمد فردید مراوده داشت در جلسه سخنرانی آن مرحوم در انجمن اسلامی حکمت و فلسفه حاضر شدیم. در پایان جلسه استاد رو به آن دوست نموده گفت:"آقا! شما این نوار را روی کاغذ بیاورید". ما همان شب با شوق و ذوق فراوان دست بکار شدیم و با تکرار مکرر نوار – که نهایتا به از بین رفتن آن انجامید – متن سخنرانی استاد را عینا روی کاغذ آورده پاکنویس کردیم. متن به استاد تحویل شد و حدس می زدیم با توجه به نظمی که سخنان استاد در این جلسه داشت و خواست وی مبنی بر تبدیل آن سخنان به متن، وی قصد چاپ مطلب را داشته باشد اما با گذشت ایام خبری نشد. متن مزبور چند سال قبل در کاغذهای بجا مانده از کتابخانه استاد فردید مشاهده گردید اما قبل آن در سال 1383 از روی کپی ای که در اختیار بود در شماره دوم سالنامه موقف با تغییراتی منتشر شد(1) و اکنون در فضای مجازی نیز در دسترس است. حال متن اصلی با تغییرات بسیار جزئی، در چند قسمت در این وبلاگ درج می گردد(کلمات داخل{} اضافاتی است از نگارنده):
"امروز می خواهم خودمانی صحبت کنم. قبلا هم که حرف زدیم من "بسم الله" گفتم حالا هم باز هم سعی میکنم (2)می گویم: "بسم الله الرحمن الرحیم".
این مسئله ای که می خواهم برای شما طرح کنم جدیست، هر چند چیزی نیست که یک وقت شما اگر ضبط کردید نظمی داشته باشد. می خواهم توجهتان را جلب کنم به یک مسئله اساسی و این مساله به قدری تفصیل پیدا کرده است در غرب... مخصوصا که این مسئله در مملکت ما هم مطرح نیست، اجمالا ممکن است بخواهید مطرح بشود حتی روحانیون مخصوصا، ولی به تفصیل مطرح نیست، این عنوان...این مسئله عبارت است از "وحدت علوم"(3). عده ای از غربی ها هستند که معتقد به وحدت علومند، حتی یک دانشگاهی هم در آمریکا درست کرده اند اسمش "دانشگاه وحدت علوم". اینها می گویند وحدت علوم...اینها می گویند علم بطور کلی یکیست و در آخرین تحلیل، موضوع و مسائل و مبادیش هم یکیست و غرض هم یکیست. حالا در باب موضوع و مسائل و مبادی و اغراض علوم اجمالا بگویم این علم همان علم طبیعت(4) است، آنهم علم طبیعت و ریاضی جدید یا بطور کلی علم طبیعت. غرض از این علم هم این است که انسان جهان را تغییر بدهد، اعم از اینکه موجود زنده باشد و موجود آلی باشد یا غیر آلی یعنی ماده، موجود آلی یعنی نبات و حیوان و انسان.
یک علم واحد موضوع واحد دارد و مسائلش هم همان پرسشهائی است که نسبت به این موضوع می شود، این عبارت از علم طبیعت است که در این علم طبیعت شما همواره کشف میکنید، قوانینی وضع می کنید و با وضع این قوانین، طبق این قوانین عمل می کنید. پس خود این علم طبیعت هم دو جهت دارد، نظری و عملی. عمل عبارت است از "تغییر"، مطابق با خواستی که دارید شیئی را تغییر می دهید می شود علم شیمی. یک وقت می خواهید بمب درست کنید، یک نفر می آید یک دوای طبی می سازد. نبات را هم تغییر می دهید بصورتها مختلف از جمله زراعت. حیوان را هم تغییر می دهید، تربیت حیوانات اهلی می کنید، مثال زیاد می شود زد و انسان را هم تغییر می دهید جسما و روحا تغییر میدهید، تغییرش می دهید بطور خواست خودتان و ایدئولوژی ای که دارید. بدنش را اگر مریض باشد تغییر می دهید، بهبود بهش می بخشید پس با این علم در انسان تسخیر و تصرف(5) می کنید بنابراین کار علم عبارت است از تسخیر و تصرف، اینرا می گویند Science Operative ، اپریشن و اپراسیون، انگلیسی اش می شود operative science حتی "دین"(6)، "بیکن" اولین دفعه در "سیانس اپراتیو" تصرف می کند در خارج . برای چه ؟ مدعا این است برای بهبود حیات انسان، برای اینکه انسان تکامل پیدا کند، برای تسهیل معیشتش. اینجا اگر دقت کنید حتی اگر بگویند علم غرضش عبارت از سعادت دنیوی و اخروی است اینها حرف است، علم جدید سعادت را فقط تخصیص می دهد به سعادت دنیوی، همین معیشتی که داریم، دیگر اینکه آخرتی به هر عنوان هست حتی آخرت افلاطونی اصلا در تمدن جدید نیست، در فرهنگ جدید نیست، دینش هم برای این است که همین دنیا را مطابق به اصطلاح امروز می گوئیم ایدئولوژی ای که دارد، آن "خواستی" که دارد تغییر بدهد. حالا در حد رژیمهای سیاست هم فرق می کند که رژیم حکومتی چه جوری باشد، چه جور تغییر می دهد، چه جور حکومت می کند، این دیگر بعد است.
بهر حال علم یکیست. حالا علوم دیگر که عبارت از علوم انسانی باشد بازگشتش به همان علوم طبیعت است، چون علم یکیست اگر اختلاف در روش است ذاتی نیست عرضی است، حالا در بعضی خیلی صریح است این که علوم انسانی باید برود تابع علوم طبیعت بشود و در بعضی صریح نیست. دکارت همین را می گوید، فلسفه های معمولی معمولا وقتی به کانت می آیند برای کانت هم وحدت علوم می گویند و در واقع مثال اعلی و نمونه کامل علم همان علوم طبیعت است. حالا در {دوره جدید} ، ریاضیات با علوم طبیعت یکی می شود شما نمی توانید که یک علم طبیعت بیاورید که اصلا ریاضیات نگویند، بدون ریاضیات اصلا علم طبیعت در غرب، در دوره جدید محال است، بدون ریاضیات ممتنع است، حالا جهاتی دارد. حال آنکه در {دوره}ارسطو اصلا احتیاجی نداشتند، از طبیعت حرف می زند بدون اینکه به کمیت کاری داشته باشد. علم جدید نمی تواند منفک از کمیت باشد، {این} لازمه ذات علم جدید است.
بنابراین {وحدت علوم} می آید به علوم انسانی، علوم انسانی هم روانشناسی است، جامعه شناسی است و اقسامش - جامعه شناسی را هم ممکن است بگوئید روانشناسی جمعی می شود - یک انسان شناسی است به معانی مختلف و یکی می ماند تاریخ، هر یک از اینها گاهی بیان می کند امری را چنانچه هست و گاهی چنانچه باید باشد و علم حقوق که خصلت نظری دارد و اخلاق که بیشتر می گوید چه باید کرد باز جزء علوم انسانی است. می ماند "علم دین" که آن را هم اگر دقت کنیم تابع علوم انسانی می شود. در فلسفه هم بطور کلی منطق بیشتر اصالت دارد همان منطقی که می گوید چگونه باید که... چه روشی باید بکار برده شود تا اینکه شما بهتر بتوانید کشف قوانین طبیعت بکنید. چنانکه لغت طبیعت هم که استعمال می کنید ندانسته لفظ طبیعت را بر انسان هم اطلاق می کنید.
این جریان {وحدت علوم}در عصر حاضر هم خیلی قویست در آمریکا و اروپا و در ممالک انگلوساکسون بسیار قویست. یک جریان...یک دسته ای بودند به اسم "حلقه وین"(7) که قائل به همین وحدت علوم بودند یکی از اینها که در آمریکا مرد و یهودی هم بود "فیلیپ فرانک"(8) بود که رفت در آمریکا و آن دانشگاه وحدت علوم را - یقین ندارم ولی اینطور بیادم می آید - او بنیان گذاشت. این جریان بعد یک صورتی پیدا می کند به نام فلسفه تحلیلی - آنالتیکال فیلوسوفی - فعلا در اروپا، در آمریکا و دربعضی از دانشگاهها و جریانهای آمریکائی و مخصوصا در انگلستان خیلی قویست و فعلا حتی می توان گفت "برتراند راسل" وقتی بیان عقایدش را میکنند جزء همین فلاسفه تحلیلی حسابش می کنند. "ویتگن اشتاین" باز بلندگوی همین فلسفه تحلیلی است. البته یک اختلافی هست با پوزیتیویسم "اگوست کنت" که در این دقت بیشتری در منطق بکار می رود، اینها باریک اندیشی های زیادی دارند در منطق و تحقیقات منطقی که در اگوست کنت نیست. اینها را رویهمرفته "نئوپوزیتیویست" هم می گویند - مذهب نوتحصلی - حالا {بحث در مورد}معتقدین وحدت علوم از لحاظ نئوپوزیتیویسم و از لحاظ فلسفه های آنالتیک این تفصیل می خواهد، بعلاوه خود اینها در بیان یک چیز نمی گویند، همه متفقا بطورکلی علوم انسانی را تابع علوم طبیعت می خواهند ولی چگونه و چطور اختلاف پیدا می شود. ممکن است یکی جامعه شناس باشد و طرفدار وحدت علوم و جامعه شناسی این با جامعه شناسی دیگری {که آنهم طرفدار وحدت علوم است}کاملا فرق داشته باشد و با هم نزاع داشته باشند. هر دو روانشناسند و هر دو هم بازگشت حرفشان به وحدت علوم طبیعت است با این همه در خودشان اختلاف دارند، مثل "پسیکانالیز"، پسیکانالیز را معمولا علمی می گویند به اصطلاح علمش هم بازگشتش به همان علوم طبیعت است ولی خود پسیکانالیست ها با هم اختلاف نظر فاحش دارند. مثلا "یونگ" چقدر فاصله دارد تا "فروید" ولی اصالت به علم می دهد، در علمش هم هرآنچه بیشتر اصالت دارد علوم طبیعت است، به اصطلاح شما که من استعمال نمی کنم الگویش آن "پاترنش"، "روبر"ش - اصلا "روبر" بهترین تعبیر برای "pattern" است، "پاترن" از "قدوه" و "اسوه" به معنای "برش" است من ریشه این لغت را پیدا کردم چقدر پدر و مادر دارد این لغت، برمی داریم می خواهیم خیاطی کنیم یک چیزی را برمی داریم می گذاریم رویش این میشود "پاترن"، "الگو" در واقع بهترین تعبیرش "روبر" است - بهرحال آن روبر هم که از روی آن می برند علوم طبیعت است با این همه می بینیم در خود علوم انسانی هم روبرشان قدری با هم فرق می کند، اینطور نیست که همه یک چیز بگویند. دنیای امروز به اصطلاح نیچه آشفته بازار عجیب و غریبی است، این کتابهائی که می نویسند، این حرفهائی که می زنند قیل و قال است، جار و جنجال است، هیاهو و غوغائی است، هی کتاب می نویسند، هی می گویند من درست می گویم، تو غلط می گوئی، این آن را رد می کند، آن این را رد می کند، داد و بیداد است، خصوصا در اروپا بیشتر از ما، حالا دارد می آید اینجا توی کتابها تفصیل پیدا می کند.
پس من تقسیم می کنم. یکی گفتم پوزیتیویست بود، پوزیتیویست می شود نئو پوزیتیویست، مذهب نوتحصلی. حلقه وین بود، فلسفه های تحلیلی هست علاوه بر این جریان بحثهای منطقی هم هست، منطق رقومی، و من می گویم "منطق الجمل"(9). "حساب جمل" در کتب قدیم هست اگر شما با اعداد حساب کنید این را در کتب قدیم گفته اند "حساب جمل". این کلمه "جمل" با "سمبل" یکیست. امروز می گویند منطق سمبولیک با علاماتشان، من بجای منطق رقومی می گویم منطق الجمل یک جریانی هم که بسیار کار شده منطق الجمل است. به تعبیری که بزرگمهر گفته منطق رقومی، "لوژیک سمبولیک" به اصطلاح، بعضی هم می گویند منطق ریاضی. و در این منطق الجمل که روش علوم است باز اینها به وحدت علوم قائلند. متدولوژی و روشی که می گویند برای علوم باید بکارببریم دیگر منطق ارسطو نیست، منطق هگل هم نیست، منطق مارکسیست هم نیست الا اینکه مارکسیستها هم می خواهند فعلا از منطق الجمل استفاده کنند، جمع کنند با منطق دیالک تیک، خیلی هم مغزها رویش کار کرده، در لهستان "تارسکی"(10) معروف است اینجا هم بطور اجمال یک چیز شکسته بسته ای آمده است. منوچهر بزرگمهر آدم خوبیست، پدرش هم عارف است، خانه اش هم رفتیم، کشکول هم داشت، جلوتر مدتی تابع یکی از جریانهای صوفیانه هند بود، آنکه چندین سال است حرف نمی زند - "مهربابا"(11) - منوچهربزرگمهر با اینکه در جوانی مهربابائی بوده، پدرش هم عارف بوده، کشکول هم هنوز توی خانه اش بود، بعد رفته بود منطق الجمل کتاب ترجمه می کرد ولی خوشبختانه مغزش برای منطق الجمل ساخته نشده است، اصلا اهل منطق الجمل و ریاضیات نیست و من می پسندم چون اینطوریست. "مصاحب"(12) اگر کار میکرد بهتر بود که مرد. یک کتابی هم راجع به منطق الجمل نوشته که ترجمه است بدون مقدمات فلسفه. کتاب مصاحب منطق است با علامات ریاضی. خب این منطق الجمل یا منطق رقومی که پیدا شده خیلی رویش کار شده، لهستان اتفاقا کار کرده، اروپای شرقی در بعضی ها کار کرده، هم یهودی هست و هم غیر یهودی و "مد" است. در اروپا هم هست، در آمریکا هم هست، حتی در دانشگاهها منطق که درس می دهند منطق الجمل است. این منطق الجمل زیاد اگر ترقی کرد سروکله اش در انفورماسیون و سیبرنتیک در می آید. سیبرنتیک از منطق الجمل استفاده می کند حتی در قسمت ماهواره ها و زبان انفورماتیک، اینها با ریاضی نمی تواند جدا باشد. علاوه بر ریاضی که نمیتواند جدا باشد با منطق "اجد" یعنی جدیدتر نمی تواند جدا باشد، از این منطق جدیدتر از نظر تکنولوژی استفاده می شود. من حیث المجموع منطق ریاضی و سیبرنتیک کلا یک جهت و جریانند که همان علوم طبیعت را می رسانند به جائی که می گویند کار به جائی باید برسد که بالاخره یک مغزهای الکترونیکی درست بشود که خودش کار کند و مغز انسان دیگر بکار نرود، صورت ضعیف و کوچکش همین کامپیوتر است. رویهمرفته همه این جریانها بازگشتش به وحدت علوم و ترقی پوزیتیویسم است که نئو پوزیتیویسم می شود و دقت علمی و ریاضی می رود تا آنجائی که می گویند اصلا علوم انسانی باید به سیبرنتیک تبدیل شود، یعنی این مغز انسان اصلا کار نکند، مغزی که علم می سازد به جای او کار کند. تولید مثل هم دیگر لازم نیست علم تولید مثل برایش می کند. مثلا امروز برحسب احتیاج - مثل تخم مرغ - انسان هم همینطور تولید مثل می کند بدون اینکه اصلا نیازی به تولید مثل و جفت گیری متداول باشد، زن و مرد هم راحت می شوند. حتی بعضی می گویند کم کم باید یک کاری کرد که انسان دیگر شهوت جنسی اش هم از بین برود. همه جور فکری هست توی این دنیای امروزی، جنگل "یا مولا"ست این دنیا. حالا در مسئله بیولوژی و کارهای محیر العقولی که انجام شده و تغییر ژن... اینها دیگر جنبه روزنامه و پاورقی روزنامه پیدا کرده در اروپا و دنیا.
یکی دیگر از جریانهائی که از همین دسته است ولی منتها جهت سیاست فراماسونری در آن صد در صد قویست و به اصطلاح منورالفکر است و هنوز به مرحله روشنفکری نرسیده است و با روشنفکر یعنی مارکسیست در کتب مختلفش مخالفت می کند - حتی با آنهائی که قائل به وحدت علومند ولی تمایل به مارکسیست دارند - و این صراحتا خودش باز می گردد به قرن هجدهم و منورالفکری با توضیحی که خواهم داد و قائل به وحدت علوم است و روبرش هم همان علوم طبیعت است و صددرصد علوم انسانی را تابع علوم طبیعت قرار می دهد ولی با یک چک و چانه دیگری و آن دقتهای سیبرنتیک و منطق رقومی هم درش نیست زیرا در قسمت وحدت علومی که در سیبرنتیک و انفورماسیون می آید مساله زبان در کار می آید و یک باریک اندیشیها و یک دقتهائی هرچه دقیق تر در باب زبان بعمل آمده و می پرسد که زبان چیست و تفاسیری در باب زبان می دهد. جواب اینکه زبان چیست در فلسفه های تحلیلی تفصیلی است و هرکدامشان به تفصیل جواب می دهند که زبان چیست. اینها تاریخ را هم تابع علم قرار می دهند چون تاریخ جزء علوم انسانی است دیگر، و تاریخ از این نظر که تاریخ است قانون ندارد قوانینش را باید از علوم انسانی بگیرد، علوم انسانی هم قوانینش تابع علوم طبیعت است. به این جریان که می خواهد فعلا جانشین یک جریان دیگری بشود "راسیونالیسم کریتیک" می گویند، "مذهب اصالت رای یا اصالت عقل انتقادی". سردسته اینها کارل پوپر است که ابتدا در اطریش بود و بعد در آلمان و بعد خب در آلمان، در فرانسه، در آمریکا تبلیغ می شود ولی آن قوت فلسفه های تحلیلی را ندارد، ضعیف است، جنبه تبلیغات سیاسی و همگانی اش زیاد است و چون آسان است و مبانی اش همه کسی است، مشکل نیست، هر کس می تواند بفهمد، برخلاف فلسفه های آنالتبک که آسان نمی شود فهمید و می رود در یک باریک اندیشی های منطقی و دقتهائی که باید درس خواند. مثل سیبرنتیک، هر کس نمیتواند سیبرنتیک را بفهمد، باید بیاید درس سیبرنتیک بخواند. {راسیونالیسم کریتیک}جنبه تبلیغات همگانی دموکراسی و لیبرالیستی اش فوق العاده قویست برای امپریالیسم، از منطق می گوید، از علوم هم می گوید، از همه چیزها می گوید. اینها همه در یک چیز مشترکند، در "وحدت علوم". و "روبر" هم همان علوم طبیعت است با اختلاف اینکه علوم طبیعتشان یکسان هم نیست، تو خودشان اختلاف است. اما اینها - پوپر و دسته اش - چون عده شان معدود و کم است هنوز یک چیز می گویند ولی تو خودشان باز دارد اختلاف پیدا می شود. اصلا این لازمه بحثهای فلسفی جدید است که اصلا وحدت کلمه درش نیست. وحدتش عین تفرقه است. تفرقه عبارت از وحدت آن است. چون جهان امروز جهان تفرقه است، حرف نیچه را که برایتان خواندم، بازار مسگریست، بازار مکاره پر از قیل و قال. یک تمدن وقتی که بخواهد تمام بشود این قیل و فال ها هست، من می گویم "وراجی"، من می گویم "منطق درائی"، "فلسفه درائی"، "علوم انسانی درائی". چنانچه در اسلام هم بعد که یک قدری تاریخ اسلام تمام شد شروع کردند به حرف زدن. "علم اصول" برای این بود که استنباط کند، بیان کند احکام علم فقه را، اصلا علم فقه رفته است تا آخر عمرشان بحث می کردند در علم اصول. منطق برای فلسفه {است}، فلسفه را گذاشته است همه اش منطق می بافند. وقتی تاریخ تمام شد خود وسیله مطلوب می شود. منطق وسیله است، خود این وسیله می شود مطلوب. علم اصول، منطق علم فقه است. سابقا وضع اینطور شده بود که یک آقائی شروع می کردند تا آخر عمرشان فقط در علم اصول، اصلا فقه رفته بود جایش را علم اصول گرفته بود. منطق هم علم اصول است اما علم اصول استنباط احکام از طبیعت بقول خودشان، اصلا این بحثهای منطقی استنباط احکام از طبیعت را از بین برده به نحوی که من می گویم اگر یک عالمی بیاید در این بحثهای منطقی و فلسفی دیگر نمی تواند دنبال علمش هم برود، گرفتار می شود. ولی در عین حال هم از نظر تکنولوژی و سیاست از این منطق ها استفاده می شود و همه اش هم در دست سیاست است، منطقش و خدایش و زمینش و آسمانش در دست سیاست است. سیاست از نظر تکنولوژی قویست، زراد خانه است و تسلیحات جنگی، ابزارهای جنگی، در این قسمت فعالیت خیلی زیاد است مغزها هم کار می کند، نخواسته باشد هم کار می کند. در جهان امروز زمینه مهیاست که یک آقائی اگر رفت در قسمتهائی که ارتباط با زراد خانه پیدا می کند فعالیت فکریش هم بهتر می شود، مثلا اگر طبیب بشود و فکرش برود به اینکه یک دواهائی برای کشتن مردم در جنگ سوم جهانی درست کند تا اینکه فکرش را مشغول کند به اینکه میکروب سرطان چیست و چگونه باید سرطان را از بین برد. زمینه مهیاست برای جنگ، به توسط منطق، به توسط منطق رقومی، به توسط منطق دیگر و همین حرفها."
1 – در متن چاپ شده در موقف چند جمله و همچنین اسامی ایرانیان معاصر حذف شده است.
2 – مرحوم استاد فردید در ابتدای اغلب سخنرانیهای اشاراتی از این قبیل داشته و جای آن دارد که بطور جداگانه در مورد نظر ایشان در باب گویا آمدن به کلمه "الله" تحقیق شود.
3 – در سالنامه موقف معادل آلمانی "وحدت علوم"، Einheitswissenchaft ذکر شده است دانشگاه وحدت علوم
4 – استاد فردید "علوم طبیعت" را به جای اصطلاح متداول "علوم طبیعی" می آورد.
5 – در متنی که در سال 60 تهیه و در سال 83 در موقف چاپ شد "تاثیر و تصرف" آمده که نگارنده اکنون گمان می کند که "تسخیر و تصرف" باید بوده باشد.
6 – آیا منظور این است که علم جدید حتی "دین" را هم می خواهد تسخیر و تصرف کند یا اینکه حتی علم دین هم امروزه برای تسخیر و تصرف در عالم است؟
7 – استاد فردید:
"حوالت تاریخ است که متافیزیسم زدگی یونان و قارعه زدگی هرچه زشتتر در حلقه وین نمایان شده است.
شرافت اصحاب حلقه وین بسیار بالاتر از پوپر است پوپر سیستم فکری ندارد و سیستم فکری او به مراتب ضعیف تر از حلقه وین است . نمی توان آن {حلقه وین} را در خدمت صددرصد فراماسونری دانست. حلقه وین معتقد است ریاضیات که کانت می گوید تکرر است. حلقه وین بالذات با هگل و دیالک تیک مخالف است و {با} فلسفه های حیویت. حلقه وین در فروع دچار اختلافات فراوانی است حلقه وین در اطریش مقابل مارکسیسم ظاهر شده است.
در مقابل حلقه وین سوسیالیسم هم هست سوسیولوژیسم هم هست. از جمله حلقه وین و هم مخالفین حلقه وین ویتگن اشتاین است در حلقه وین با ویتگن اشتاین اختلاف بروز می کند و حلقه وین را او به تزلزل می اندازد .
حلقه وین قائل به وحدت علوم و نومینالیسم است از جمله کارناپ که فاضل است.
مسئله زبان در حلقه وین بسیار مطرح شده است. در حلقه وین بجای بحث از وجود و متافیزیک صحبت از ریاضیات است در پوپر نه چنین است.
بعضی پوزیتیویسم را با آمپریسم انگلستان جمع میکنند یک جریان نیز فلسفه های تحلیلی حلقه وین است. در فلسفه های تحلیلی یک اماهائی است که نسبت به حلقه وین شده است.
در حلقه وین دانشمندان مشغول به تحقیق در مباحث علمی بودند. اما در حلقه پوزیتیویست های انگلیسی، اینها قبل از اعتقاد به علم، فراماسونیت را ترویج می کنند.
کارناپ از حلقه وین در منطق قویست امروزه بحث های حلقه وین عموما به نام منطق تحلیلی و فلسفه تحلیلی است. فلسفه معاصر انگلستان از حلقه وین تاثیر پذیرفته است. برای مثال ویتگن اشتاین برتراند راسل را تحت تاثیر خود قرار داده است. راسل بر خلاف کانت معتقد بود که ریاضیات و منطق توتولوژی است. در حلقه وین علوم انسانی تابع علوم طبیعت و ریاضی است.
دسته دیگر جدای از حلقه وین، حوزه فرانکفورت و از جمله هابرماس است که به جان هم افتاده اند. مارکوزه، هابر ماس، هورکهایمر و آدورنو که پای دیالکتیک را جلو می کشد در حالی که در حلقه وین دیالکتیک مبتلی به نیست.(مفردات فردیدی صفحات 164 و165)
8 – فیلیپ فرانک 1884 – 1966 فیزیک دان و ریاضی دان و فیلسوف اطریشی، فرانک از نظر فلسفی به پوزیتیویسم منطقی گرایش داشت و عضو حلقه وین بود. در آمریکا ریاست موسسه وحدت علم را دارا بود (ویکیپدیا)
9 –حساب الجمُل (jummal) یا حساب الجمل (jumal) : حساب جمل حساب حروف ابجد (فرهنگ معاصر عربی فارسی، آذرتاش آذرنوش)
10 – این کلمه را ما "ستاسکی" شنیده بودیم و به همین صورت در موقف درج گردید. اکنون به مدد اینترنت بنظر می رسد "تارسکی" باید بوده باشد. "آلفرد تارسکی متولد 1901 در لستان در سال 1939 به آمریکا مهاجرت میکند شهرت او بیشتر به خاطر تحقیقاتش در نظزیه مدل ریاضایات و منطق جبری است نظریه وی درباره "صدق" در زبان صوری نزد منطقدانان مشهور و منشاء بحثهای فراوانی بوده است" (ویکیپدیای فارسی)
11 – "مهربان شهریار ایرانی که مریدانش مهربابا لقبش داده اند 1894 - 1969 ، در خانواده زرتشتی از پاسیان هند به دنیا آمد درسال 1354 اعلام کرد که "اوتار" زمان است . اوتار یا آواتار از جمله خدایان آئین هندوهاست . مهربابا از سال 1924 سکوت اختیار کرده و حرف نمی زد" (ویکیپدیا)
12 – غلامحسین مصاحب (1289 تهران 1358 تهران) دکترای ریاضی از کمبریج 1337 کارمند وزارت فرهنگ تا معاونت فنی وزیر و استاد دانشسرای عالی و سرپرست تدوین اولین دائرةالمعارف فارسی.
هر گونه نقل مطالب آزاد است