متن ذیل تحریر شده حدود 27 دقیقه از سخنان استاد فقید دکتر سیداحمد فردید در جلسه سخنرانی مورخ 8/6/1360 در انجمن اسلامی حکمت و فلسفه است. در تنظیم این مطلب تغییراتی جزئی نسبت به آنچه دقیقا بیان شده توسط نگارنده بعمل آمده، بعلاوه کلماتی نیز جهت تسهیل در مطالعه اضافه شده است. منظور از ... این است که جمله ناتمام گذاشته و یا اصلاح شده است. [...] و [......] یعنی یک یا چندکلمه مفهوم نبوده و (؟) یعنی نگارنده در ثبت دقیق کلمه تردید داشته است. الفاظ داخل {} اضافاتی است از نگارنده:

"......گفتم که جریان هائی که امروز هست یکی اصالت به برهان می دهد آنهم برهان علمی به  علوم طبیعت و ریاضی. کسانی که طرفدار این قسم برهان باشند اینها را می گویند "سیانتیست"، "دانش انگار". یک عده ای خب یک بحث فلسفی هم درکار می آورند و یک عده ای نمی آورند. آنهائی که فلسفه را اصلا می گویند باطل... باطل نمی گویند می گویند اصلا مسائل فلسفه بی ربط است، اینها را می گویند "پوزیتیویست". آنهائی که اصالت به علوم طبیعت می دهند و علوم انسانی را هم بهر صورت تابع علوم طبیعت قرار می دهند، مخصوصا احکام حقوقی را هم تابع عقل علمی قرار می دهند یعنی احکام شرعی را... بنام "باید ها"، "بایدها" "بودن ها"، عالم - آنهم عالم جدید - می گوید چی هست چی نیست، چه باید باشد، اعم از اینکه اخلاق باشد یا حقوق باشد یعنی احکام شرعی باشد، هر دو عالم است که باید بگوید چه باید باشد چه، باید نباشد، حالا گاهی ظاهرا اسمی از... حتی کانت از این رد می شود، تقیه می ...تقیه نمی کندها! این محافظه کاری در کانت هست. یکی می آید محکم می ایستد - باز خوب است - می گوید اصلا احکام شرعی بیمعنی است، بیمعنی است! خیلی کتابها یک عده ای می نویسند که اصلا شریعت معنی ندارد، کتب آسمانی معنی ندارد. یک عده فراماسونها کتب آسمانی را می خواهند از بین ببرند ولی تصریح  نمی کنند در کتب آسمانی، می پردازند به تاویل، باز می گردانند به عوام، {باز می گردانند} وحی و سنت را به عقل خودبنیاد جدید، تصوف را هم باز می گردانند به عقل خود بنیاد جدید، خب ممکن است حافظ هم برای شما بخوانند.

این قسمت مبحثی {است} که شما وارد می شوید و بحث در همه امور عالم می کنید با اصالت دادن به عقل اعم از اینکه احکام، احکام خبری باشد یعنی علمی یا احکام انشائی باشد یعنی اخلاقی باشد و حقوقی که "بایدها"ست. این لغات... اصلا وقتی می گویند "باید" مسخره است این حرفها، اینها ترجمه شکسته بسته پر از ذوق است ماشاء الله! یا بعقیده من {پر از} کج طبعی و دل کوری و بیسوادی. مملو از، آکنده است از کج طبعی و دل کوری و بیسوادی و ملایزقل زدگی غربی. این دسته را می گویند راسیونالیسم کریتیک، این فلسفه را به یک عنوانی قبول می کند به تبع کانت. یکی هم این سیانتیست است، مبحثی که اصالت می دهد "لاسیانتیستیک" است یعنی که مبحث، مبحث علم است علم هم یکی بیشتر نیست و در این علم که یکی بیشتر نیست، علوم انسانی هم هست، منتهی در این مبحث، در علوم انسانی احکام انشائی هم باید صادر کرد - احکام تشریعی اگر اهل دین هستید - منتها عالم  است که بیان احکام تشریعی می کند، همان عالم به شرط [...]، قوانین احکام علمی و منطق علمی هم باید داشته باشد.

 یک عده دیگری می آیند می گویند آقا شما دیالک تیک را فراموش کردید، اصلِ فلسفه هست و آن دیالک تیک است، اول دیالک تیک بعدش علم. بعضی اینکه تا چه اندازه دیالک تیک و فلسفه و علم  با هم یکی هست و یکی نیست اختلافاتی درشان هست ولی یک اصالتی به دیالک تیک می دهند و اگر به حقیقت اصالت به دیالک تیک بدهند علوم انسانی صد در صد تابع علوم طبیعت نمی شود، هر چند بعضی هایشان از سر غفلت گاهی همچنین کارهائی می کنند، این تفصیل می خواهد. خود دیالک تیک هم یکی نیست، فقط دیالک تیک هگل یا مارکس نیست و دیالک تیک های گوناگونی هست. حتی در لاسیانتیستیک هم گاهی دیالک تیک را مخلوط می کنند.

 یک دسته هم تابع ارمنوتیک اند(1)، منطق است ارمنوتیک، منطق، منطق زندآگاهانه است. {در} این دو تا که "لادیالک تیک" باشد و "له ارمنوتیک"باشد - که من تعبیر به "زندآگاهی" کردم –  مخصوصا در ارمنوتیک علوم انسانی را متمایز می دانند به امتیاز ذاتی از علوم طبیعت و ریاضی. امتیاز علوم به موضوعاتشان است - پیش گفتم - موضوعات علوم انسانی بالذات با علوم طبیعت فرق دارد، چرا ؟ من فرصت نکردم تا بحال بگویم، ساده هم هست. اگر موضوعات علوم انسانی و فلسفه بالذات فرق پیدا کرد با علوم طبیعت و ریاضی، منطق علوم با هم فرق پیدا می کند.

اینها بعضی تقسیم می کنند علوم را به طبیعت و ریاضی و علوم انسانی، و فلسفه {را} هم قبول می کنند. بعضی تقسیم می کنند به حقیقت به چهار تا شاید، به علوم طبیعت و ریاضی، علوم انسانی و یک علم دیگری هم اضافه می کنند: "علوم اجتماعی"، این "هابرماس" است، به یک معنی دیگر "آپل"(2) است، به یک معنی دیگر "ماکس شلر" است که باز تقسیم می کند، سه قسم می کند علوم را. یکی علومی است که...

حالا در اینجا {آن} مساله ای که پیشینیان مطرح کردند دقیقا در علوم و ما یاد بردیم "غرض" علوم است. هر علمی  غرضی دارد، غرض از علوم طبیعت چیست؟ غرض از فلسفه چیست؟ غرض از ریاضیات چیست؟ هر چه بگوئید، غرض از علم اجتماع چیست؟ غرض از جان شناسی یعنی روانشناسی چیست؟ این را (?)   intérêt  می گویند. معمولا در طرح غرض از علوم تصریح نشده، کسی که این مساله را تصریح کرده و این کشف تازه ای نیست، پیشینیان حتی ارسطو هم این مساله را مطرح کرده حتی رساله "اغراض مابعدالطبیعه" رساله کوچکی است از فارابی، این غرض یعنی هدف باصطلاح، هدف، غایت، ولی غرض بهترین کلمه است. کسی که به این مساله تصریح می کند هابرماس است، برگشته ها، چیز تازه ای نیست ها! ماکس شلر که پدیدار شناس است سه دسته می کند علوم را،  یکی را گفتم [......] (3) این علوم جدید است، یک علوم طبیعت و ریاضی غرضش عبارت از – اینجا غرض در کار می آید، می گوید [...] - غرضش عبارت است از تسلط بر طبیعت است و - تقیه(؟) نمی کنند چنانکه دکارت هم می گفت - اما علاوه بر این علوم طبیعت یک علوم دیگری هست که می گوید علوم... Bildungswissen علوم بگوئیم تربیت، علوم اخلاق، نمی دانم چه بگویم، بیلدونگ یعنی تربیت به معنی عام لفظ. تقریبا این می رود به ارسطو، کتاب اخلاق ارسطو سه قسم است یکیش عبارت از تهذیب اخلاق است، این اخلاق چگونه ما درستش بکنیم. یکی تدبیر منزل است، روابط خانواده چطور هست و چگونه باید باشد، هم "هست" می گوئید بعد چگونه باید باشد. یکی هم روابط سیاسی اشخاص با هم است که افلاطون بعنوان... ترجمه ای که کرده اند در کتب ما در اخلاق، "سیاست مدن" گفته اند، این هم "نظر" درش هست هم عمل اخلاقی باصطلاح که پراکتیک می گویند بهمین جهت  اینها را گفته اند علوم پراکتیک باصطلاح هابر ماس، او می گوید  formation، بیلدونگ یعنی فورماسیون، یعنی تربیت، قریب به معنی فرهنگ است، "علوم ادبی" به معنی قدیم لفظ. غرض فرق دارد، در علوم طبیعت غرض عبارت از این است که این ماده را تغییر بدهید به نفع خودتان اما در علوم اخلاقی که ما نمی خواهیم... انسانها ماده نیستند که مثل ماده تغییرش بدهیم، نسبت دیگری باید برقرار بشود. غرض از "علوم به معنی اعم لفظ اخلاقی" که بعد می شود علوم انسانی، غیر از غرض علوم طبیعت است. شما در علوم انسانی می خواهید روابط انسان را بهتر کنید معنایش این است که بیائید انسانها را بعنوان ماده تلقی کنید و تسخیر کنید؟ نمی شود! گفته اند "تسخیر"، خیلی مهم است باید بسط بدهم، وقت می خواهد، این مساله دقیق است ها! اصلا یکی از مزلات اقدام و مضلات افهام آنهائی است که طرفدار وحدت علومند، {آنهائی که} بشر را دارند در آخر زمان "چیز" می کنند با غفلت تام، اینها بی سوادند، اینها علم برهان هم ندارند.

 حالا یک علمی دیگری هست که این در واقع جنبه صوفیانه پیدا می کند، عارفانه، آن علم تزکیه است، رهائی از غفلت است این یک نوع... ماکس شلر بهش می گوید ... به فرانسه ...- {استاد و یکی از حاضرین درباب کلمه مورد نظر چند جمله ای رد و بدل می کنند}  - نه! فرانسه...- یکی از حضار سالواتیس می شود – نه! سالواتیس نه، یک کلمه دیگری دارد که معنی "رهائی" می گوئیم، حالا یادم می آید، خیلی پیش پا افتاده است، سالواتیس تحت اللفظیش است درست است. یکی هم علومی است که بحقیقت انسان را رستگار می سازد از غفلت. در علوم انسانی و باصطلاح ماکس شلر(3) علوم اخلاقی و تربیتی. بهرحال غفلت هست، در وهمیم، ولی روابطی که برقرار می کنیم بین هم، اصرار در اینکه بخواهیم همدیگر را تسخیر(؟) بکنیم درش نیست و حال آنکه در آنجا انسان یک پاکی پیدا می کند. مثلا فرض کنید شما بخواهید هنر را طرح کنید، این هنر را نباید در جامعه شناسی طرح کرد، دین را برده اند تو جامعه شناسی می گویند جامعه شناسی است، نه! هنر و دین مرتبه دیگری است آنجا در مرتبه ساحت سوم است که عبارت از علومی است که غرضش "رستگاری" است حتی از علوم انسانی. هابر ماس اینها را می گیرد ولی مخلوط است اشکالاتش من می دانم در کجاست ولی این مساله (?)   intérêt را که می آورد در علوم درست است، از خودش هم نیست، دیگران هم گفته اند، از دیگران گرفته، از فلسفه قدیم گرفته، از این طرف از آنطرف ولی بالاخره آدم بی سوادی نیست هابر ماس یا آپل که یهودی نیست، هابر ماس یهودی است، ایشان علوم را تقسیماتی می کند یکی علوم طبیعت است، روش هم هست منتها روش که منطق و روش علوم چه بود هابر ماس... (پایان نوار)

(ادامه پس از تعویض نوار) به نام instrumentalisme  هم گفته اند و انسترومانتالیستیک یعنی علومی که این عالم وسیله برای این می شود که تغییر بدهد و وقتی که تغییر داد به عنوان افزاری می شود برای اینکه زندگیش را بهتر کند. هواپیما را درست می کند، افزاری است. این عقل را هم بعضی گفته اند عقل "افزارپیشه"، "افزارمند"، اگر همچین بکار برد عقلش را. فرض می کنید برمی دارد علوم طبیعت  کشف می کند بعد که علوم طبیعت را کشف کرد می آید بمب نوترونی می سازد و این بمب نوترونی هم که ساخت این بمب نوترونی افزاری است برای آدم کشی. عقل افزارمند انسان این است ها! پس غرض معلوم است چیست، غرض عبارت از تسخیر عالم است و بعد که عالم طبیعت را تسخیر  کردید از این راه دوباره چون قائل به وحدت علوم هستید و وضع شیئی در غیر ما موضعه می کنید، این بشر بیچاره را هم تسخیر کنید و محو و نابودش کنید. پس "غرض" آمد در کار در علوم طبیعت به اصطلاح هابر ماس و دیگران.

یک وقت هست شما می آئید در علوم انسانی، در اینجاست که در علوم انسانی روشش را فرق می گذارد، در مرحله علوم طبیعت شما اشیاء را ابژکتیوه می کنید، من شیئی را.. سوژه هستم - که امروز می گوئید ذهن، غلط است - من موضوع نفسانی هستم، شیئی بیجان را ابژه می کنم - یعنی عینش می کنم باصطلاح امروز - تصرف درش می کنم اما در علوم اخلاقی... علوم انسانی اصلا سوژه و ابژه با معنی ای که منم و شیئی خارجی بی جان که ابژه ای در میان ابژه هائی است درکار نیست، روشش هم فرق پیدا می کند. در اینجاست که verstehen می آید در کار، verstehen اصطلاحی است آلمانی، به فرانسهcomprensión گفته اند، روش منطق زندآگاهی است و من هنوز کلمه دقیقی برایش پیدا نکرده ام، می شود گفت "درایت"، حتی فرانسه هم فهرشتن را ترجمه به  ententeکرده اند گاهی، [......] (4) این را گفته، فهم معنی امور است، فهم و درایت. یک عالمی وقتی کشف قوانین طبیعت می کند لازم نیست فهم و درایت داشته باشد اما انسانی که ارتباط... می خواهد بحث بکند در انسان اعم از اینکه "تهذیب اخلاق" باشد باصطلاح یا "سیاست مدن" باشد که آخرین مرحله است یا "تدبیر منزل" باشد، این یک ذوقی، یک فهمی، یک شمی، یک درایتی می خواهد که آن عالم شایداگر داشته باشد خرابکاری هم می کند، بعضی از علوم هست که بین علوم طبیعت است(5) اینها روشش پس می شود verstehen این قسمت علوم انسانی است که ارمنوتیکاصالت پیدا می کند، در علوم طبیعت ارمنوتیک نبود، اکسپلیکاسیون بود اما در اینجا بجای اکسپلیکاسیون بحث می کنید امور را، [...](6) می گوئید، در اینجا روش فهم است و درایت در آنجا عقل علمی انسترومانتال است و دقت علمی انسترومانتال تا روابط علی و معمولی به معنی جدید لفظ برقرار کنید بعد می گوئید هرگاه چنین شد چنین می شود. فرض کنید می آئید در طب، {طب} بین علوم انسانی است و علوم طبیعت، از یک طرف طبیب سروکارش با انسانهاست، نباید علوم انسانی را فراموش کند. از یک طرف فیزیولوژی است که به یک معنی سروکارش با حیات است حالا واقعا حیات بازگشتش به جسم است یا نیست، مسالةُ. فرض کنید هم با جسم است، بینابین است، یک طبیب اگر صرفا اصالت به علوم طبیعت و ریاضی داد فهم و درایتش کم می شود، فهم و درایتش که کم شد ذوقش می رود، ذوقش که رفت به یک کلمه محبتش می رود، کاسبکار می شود. دیگر ارتباط با بیمار بعنوان... همینطور {مثل} یک مهندس می شود، یک مهندسی می آید شما می گوئید این ماشین را درست کن، انسان ماشینی است میان ماشینها برایش و این را درمان می کند پول می گیرد اما اگر این طبیب در عین حالی که دقت علمی داشته باشد با ذوق و فهم و شعور، و زندآگاهانه وارد شود معلوم است که طور دیگر برخورد می کند به بیماران.

حالا یک علم سوم هم هست که تقسیم می کنند. معمولا بعضی ها علوم را دو قسم کرده اند - مثل "ویلهم دیلته" – "به علوم انسانی" که روشش هم فرق دارد فهم و درایت است و "علوم طبیعت" که روشش اکسپلیکاسیون است. حالا قسمت سوم، در این قسمت سوم روش دارد و غرض، روشی که هابر ماس می گوید explanation  می گوید، بنده گفتم "تشریحی"، لغت گفته ها! خواسته اکسپلیکاسیون نگوید. این هم verstehen درش هست، درایت هست ولی درایتش درایت تشریحی است، آن یکی درایتش بالاخره درایت ارمنوتیک است. لغت ها {را} احتیاج دارد، باید بیان را ببینیم، لغت می گذارد انسان بعد بیان می کند می گوید آقا من این اصطلاح کردم برای اینکه مقصودم را نمی توانم با عین آنها بیان کنم، از نو اصطلاح می کنم و بیان می کنم تا معلوم بشود چه می خواهم بگویم و فرقم مثلا با ویلهلم دیلته چیست که او هم قائل به ارمنوتیک است، حق دارد. یک علم ثالثی است اسمش را می گذارد "علوم اجتماعی" در این علوم اجتماعی غرضش فرق می کند، غرض عبارت از این است که مردم را از این مرحله ظلم و جور و استثمار و این نسبتهای نابجائی که دارد انقلاب کند تغییر دهد. شما اگر بروید در علوم انسانی ممکن است بیان علوم انسانی بکنید، تهذیب اخلاق می گوئید، سیاست مدن می گوئید، بعد روابط خانواده را هم بیان می کنید، اما لیبرالیستید، انقلابی نیستید، وضع موجود را می خواهید نگه بدارید. علوم انسانی را می گوئید، حتی ممکن است از قرآن استشهاد بکنید، تمام کتاب خواجه نصیر را برمی دارید تکرار می کنید در علم اخلاق، اما اگر انقلابی بودید و دریافتید که امروز ظلم است و جور و باید انقلاب کرد، "غرض" عبارت از این است که تاریخ را تغییر بدهید، غرض عبارت از این است... غرض émancipation است، یعنی بشر روابط خواجه و بنده پیدا کرده با هم، باید این خواجگی و بندگی را از بین برد، بشر نسبت استضعاف و استکبار پیدا کرده باید {این استضعاف و استکبار را از بین} برد. صرف اخلاق ارسطو که استضعاف و استکبار را نمی تواند از بین ببرد. این قسمت بخصوص غرض امانسیپاسیون است، یعنی رهائی انسان از این نسبت نابجای - به عقیده بنده، او نمی گویدها!  هابرماس طور دیگری است ها! - استضعاف و استکبار. همینطور که غرض فرق می کند روشش هم فرق دارد که گفته اند explanation است. حالا در هر یک از این سه تا علم - سه علم شد - حالا در تمام این سه تا یکی دیگر هم هست که فلسفه است، فلسفه داریم تا فلسفه، یک فلسفه ای است که این انقلاب درش نیست ارتجاعی است، ممکن است خدا را هم قبول کند. یک فلسفه ای است که انقلاب درش هست و دیالک تیک است. یک فلسفه هست که ارمنوتیک است. دیالک تیک مارکسیسم بالاخره حرف ارتجاع می زند و فلان ها، ولی روشش غیر از این روش... غیر از این فلسفه و تقسیم سه گانه است، چون در آنجا خدا را ندید، در اینجا می شود خدا را هم آورد البته هابر ماس اسمی از خدا نمی برد چون قاعده یهودی ها هستش که بعضی هاشان صراحتا می آیند از خدا و از تورات می گویند و بعضی ها هم نمی گویند و باصطلاح لائیک می کنند مسائل را ولی اصرار هم ندارد که بیاید خدا را رد کند، باطنا ها! حالا خدایش چه خدائی است تقیه می کند، نهان می کنند بحث در اینکه تفصیل داده شده است تو فشارهای اجتماعی طرح می کند، آنوقت نیازهای گوناگون اجتماعی طرح می شود. یکی از قسمتهائی که هابر ماس می آورد و در بعضی نیست، بالاخص در هایدگر  نیست، مساله پسیکانالیز است. هابرماس پسیکانالیز را می آورد در علوم باصطلاح (?)emancipatrice ، رهائی بخش از این نسبت نابجای امروزی. پس مساله جنسیت را ترتیب اثر می دهد گذشته از ... بر خلاف مارکسیسم جنسیت را طرح می کند تنها هم سرمایه داری و طبقات به معنی مارکسیست نیست، فرهنگ.. و آن مبنا را البته فرهنگ قرار می دهند. یکی از عوامل سرمایه است اقتصادیات است، برخلاف مارکسیسم رسمی که به اقتصادیات اصالت می دهد. در باب روابط جنسی و عشق باصطلاح و "اروس" خیلی بحث کرده است، مساله پسیکانالیز و روانکاوی را می آورند در این قسمت نجات. پس {هابرماس}در روانکاوی مساله عقده هائی که بشر دارد و دردهائی که دارد این عقده ها که یکیش هم عقده های باصطلاح جنسی است این را می آورد در متن. مارکسیسم بعضی هستند که آورده اند ولی مارکسیسم رسمی که نمی آید لیبیدو را مطرح کند. مساله عبارت است از [...] . حالا در این قسمت که تفسیر می کنند عین فروید نیستند برای اینکه ارمنوتیک است روشش دیگر، چون روش فرق دارد تفصیل دارد. یک حوزه دیگری هست که هابرماس استشهاد می کند که آن حوزه رفته است به یک باصطلاح به پسیکانالیز ارمنوتیک یک روانکاوی...{روانکاوی را} من درست نمی دانم این را tief می گویند  Tiefenpsychologie  بهتر است، "جانشناسی اعماقی ارمنوتیک"، از این جهت است که این را گفتند تیفن ارمنوتیک، لغت داردها! "آپل" گفته تیفن ارمنوتیک برای یک دسته، ارمنوتیک اعماقی و ژرفائی  به قیاس  Tiefenpsychologie و   psychologie de perofondکه می گویند یعنی آن روانشناسی که شما می روید تعمق می کنید و ژرف بینی می کنید در شعور باطن انسان روی اصول پسیکانالیز فروید، آدلر یا یونگ و دیگران. بنابراین ارمنوتیک هم می آورند یک ژرفا میگذارند جلویش.

از کسانی که در فرانسه طرفدار ارمنوتیک است و می گوید فروید {چون} خودش در زمان علم بوده و وحدت علوم بوده توجه نداشته(7)، یک تناقضی در فروید هست. فروید تفاسیری که کرده ارمنوتیک است، اسمش را گذاشته علمی، اشتباه کرده. یک کتابی داره بنام (8)De l'interprétation  "پل ریکور" به فرانسه. پل ریکور یکی از باصطلاح از نمایندگان برجسته و بالنسبه فاضل فرانسه هستش که طرفدار ارمنوتیک است. اصلش هم مال چیز است، زبان آلمانی هم می داند، زبان مادریش است و پروتستان هم هست، اصلش مال قسمت چیز فرانسه – یکی از حضار: آلزاس و لرن – آهان! اصل چون مال آنجاست هم زبان آلمانی مسلط است هم فرانسه و کتابهایش به آلمانی ترجمه شده و طرفدار ارمنوتیک است. ضمنا یک کتابی هم نوشته و فروید و تفاسیر فروید را برده است به تیفن ارمنوتیک .یعنی فروید اصلا این تفاسیری که دارد جنبه اکسپلیکاسیون علمی نیست، بیان علمی نکرده  و اگر می بینید جلب توجه شما می کند برای این است که بیان مطلب صرفا به عنوان علم و تسخیر عالم با قوانین علمی نیست، "می گوید" علمی. این دعوی پل ریکور است. این قسمت یک قدری جلو رفته. حالا در این که جنسیت و این شعور باطن انسان و ظاهر انسان چیست و این آقایان واقعا از این شعور باطن غرب زده آخر زمان گذشته اند یا نگذشته اند این خود برای من پرسشی بسیار جدی است. من شعور باطن را تاریخی می دانم و شعور باطنی که فروید می رود بهش همان شعور باطن نفس اماره است، به نفس اماره اصالت می دهد. آیا این هابر ماس تا چه اندازه باز هم می خواهد این نفس اماره را اصالت بدهد؟ نمی شود گفت نفس اماره مسلط(؟) نیست، آن حضور اصیل و آن تعالی اصیل و آن فنای انسان از خودش و خویشتن خودش و دوهزار و پانصد سال تاریخ هست در هابرماس یا نه؟ ولی در راهند اینها. جریانهای فلسفی امروز همه و همه حکایت از این می کند که غرب زدگی غربی خوشبختانه در بحران است و در این بحران یک عده ای سخت کنسرواتیوند، همان نفس اماره غربی را می خواهند نگه دارند و یک عده که نفس اماره در تزلزل افتاده در وجودشان.

از جمله کسانی که در غرب صددرصد می خواهند همان نفس اماره غربی را با سیاست آخرزمان نگهدارند و عامل - اینها نوکرند، اینها جیره خوارند - حفظ همان تسخیر عالم و چیز کردن مردم برای اهواء نفس امریکائی است و {حفظ} لیبرالیسم که عبارت است از آزادی از اسم اصیل پریروز و پس فردا و اسلام حقیقی - لیبرالیسم به معنی اعم لفظ می گویم - و دموکراسی به معنی جدید لفظ  و - حریف مجلس ما خود همیشه دل می برد / علی الخصوص که پیرایه ای بر او بستند - و سوسیال دموکراسی، پوپر است و دار و دسته اش. اینکه امروز پوپر آمده و رسما دارد تبلیغ می شود و حتی پوپر دوباره آمد تو تلویزیون ............................"(9)

1 – خود استاد فردید در جائی می گوید که نمی داند "ارمنوتیک" چطور در فارسی "هرمنوتیک" شده است.

2 – به اغلب احتمال منظور "کارل اتو آپل" فیلسوف آلمانی متولد 1922 است (منبع ویکیپدیا)

3 –  گویا یک ترکیب دو کلمه ای آلمان است که قسمت اول آن دو سطر بعد هم تکرار شده است.

4 – از کسی یاد شده که دقیقا برای نگارنده مشخض نشد. بنا به قرائن لفظی و ترجمه هانری کربن از کلمه آلمانی می تواند وی منظور بوده باشد.

5 – جمله به همین صورت ادا شده که منظور از آن برای نگارنده معلوم نشد.

6 – لفظ ادا شده یک کلمه به فرانسه است که "دسپینتسیون" شنیده می شود که شناخته نشد.

7 – بنظر نگارنده رسید که منظور این است که در زمان فروید "وحدت علوم" رواج داشته و نظریه غالب بوده است لذا لفظ "چون" به ابتدای جمله اضافه شد.

8 – لفظ برای نگارنده چندان واضح نبود. در فهرست آثار هابرماس در ویکیپدیا این کتاب عنوانا و موضوعا به بحث استاد مربوط می نمود.

9 – استاد فردید در ادامه وارد بحث بازگشائی دانشگاهها در انقلاب فرهنگی و مساله تقسیم علوم می شود و اشکالات اساسی آنچه در پیش گرفته شده بود می گردد و مباحث فوق الذکر برای جلب توجه به این موضوع طرح شده که در این زمینه نظریه های دیگری نیز جز آنچه منظور نظر دست اندرکاران این امر بوده وجود دارد.