کارخانه آلیاژسازی "فردید"
آقای محمد میلانی مصاحبه ای با آقای سیاوش جمادی انجام داده که عنوان"روشنفکری دینی و سنت هایدگری در ایران"بخود گرفته است. این مصاحبه قرار بوده در نشریه "نامه" منتشر شود که این نشریه توقیف شده و نگارنده این مصاحبه را در سایت "ایران امروز" مشاهده نموده و گویا در سالهای 85 و 86 هم در روزنامه اعتماد و خردنامه همشهری بچاپ رسیده است. نگارنده در اینجا بخش هائی از این مصاحبه که در آنها نامی از استاد فردید برده شده بهمراه توضیحاتی نقل میکند. در این گفتگو بنظر میرسد مصاحبه کننده میخواهد به هر نحو برخی از علاقمندان استاد فردید را که صبغه دینی داشته و از "جمهوری اسلامی" دفاع کرده اند، ذیل "روشنفکر دینی" قرار داده و جریان بحث را به سوی آنها هدایت نماید و بهمین جهت تقریبا همه گفتگوی انجام شده می تواند به نحوی راجع به استاد فردید بوده باشد ولی من به نقل همان عباراتی که صراحتا نام "فردید" در آنها برده شده اکتفا می کنم. در اینجا بی مناسبت نمی بینم که یاد آور شوم سیاوش جمادی در بسیاری از سخنان و نوشته هایش از "فردید" یاد کرده است و اگر زمانی مرید فردید نبوده باشد مسلما با استاد فردید حشر و نشری داشته است که برخی از نزدیکان استاد نیز این مطلب را تائید میکنند. اما جمادی هیچگاه صراحتا به این مطلب و اینکه چه اتفاقی بین وی و فردید افتاده است اشاره ای نمیکند و بیان نمیکند که چگونه توانسته فردید را چنانکه خود می گوید "مثل کف دستش بشناسد"(البته این تعبیر را معمولا در مورد محدوده های جغرانیائی بکار می برند و نه افراد) و حتی اگر آنچه جمادی در همین مصاحبه میگوید یعنی :"اینکه فردید چه شخصیتی داشت چه اهمیتی دارد" (هر چند که در خیلی از جاهای مصاحبه به نحوی به شخصیت فردید پرداخته است) درست بپنداریم اما بالاخره نمی توان این گونه مسائل را هم کلا کان لم یکن فرض کرد.
اولین باری که اسم فردید صراحتا در این مصاحبه می آید در عبارات ذیل است:
"جمادی: ....کسی که نام هایدگر را به ایران آورد "کربن" (مترجم "متافيزيك چيست" به زبان فرانسه) است. کربن از شاگردان رسمی و جدی هایدگر نبوده و تنها دیدارهایی گهگاهی با هایدگر داشته است، اما در این مکتب کار جدی نکرده، بر عکس سهروردی او را چنان جذب میکند که راهی ایران میشود، از همانوقت، هایدگر با متون عرفانی ما گره میخورد و بعد هم مرحوم فردید با شور و شیدایی، برخی از مضامین تفکر هایدگر را برای دانشجویان مطرح میکند......"
همانطور که آقای دکتر احسان شریعتی هم در جائی مطرح کرده اند این فردید است که برای اولین بار نام هیدگر را در ایران مطرح می کند. فردید در مجله سخن شماره سوم سال دوم ، اسفند 1323در مقدمه مقاله ای که عنوان "از کانت تا هایدگر" را برخود دارد چنین می نویسد:
".....این مقالات را با معرفی فلسفه "وجود وجدانی" مارتین هایدگر Martin Heidegger که تازه ترین جریان مهم فلسفه غرب و از لحاظ شهرت و اهمیت تالی و جایگزین فلسفه "وجود دهری" هانری برگسن در اروپاست یپایان می رسانیم..."
و حال آنکه هانری کربن در سال 1324 به ایران آمده و البته حتما فردید از چند سال پیش تر با هیدگر آشنا بوده که نشر مقالاتی با چنین عنوانی را آغاز کرده است.حالا اینکه جمادی و دیگرانی سعی دارند هانری کربن را اولین معرفی کننده هیدگر به ایرانیان قالب بزنند و از اینجا تفسیر فردید از هیدگر را تحت تاثیر کربن که فردید اورا فراماسون و اساسا مامور می دانست،جا بیاندازند، چه وجهی دارد، خود جای تامل است.
ضمنا فردید اگرچه برخی از اوقات در سخنرانی هایش به "شور اندر می شود" اما نمیتوان گفت درباره شخصیتی با "شیدائی" سخن گفته است، شاید آقای جمادی گفته باشد با "شیوائی"!!
در ادامه مصاحبه در اینجا مجددا به نام "فردید" بر می خوریم:
"میلانی: از دید شما فردید چه شخصیتی است. از سوی دیگر آیا بهنظر شما روشنفکری دینی ما در يك شاخهی خاص، هایدگر و تأثیرات او را از فردید گرفت یا راههای دیگری برای جذب تفکر هایدگر در روشن فکری دینی ما وجود داشت؟
جمادی: دید شخصی من چه اهمیتی دارد؟ بهعلاوه شخصیت فردید چه اهمیتی دارد؟ بهقول سارتر، مارسل پروست یعنی آثاری که از او بهجا مانده است."
آیا این گفته را میتوان کنایه ای به اینکه فردید آثاری ندارد، ندانست؟
در ادامه بحثی مطرح می شود که جای تامل بیشتر دارد:
"جمادی: شما می گوئید روشنفکری دینی............خوب! دراینصورت فکر میکنم مریدان وفادار فردید هم میدانند که فردید دشمن روشنفکری بود. روشنفکری برای او در حکم دشنام بود. حالا چهطور روشنفکر اعم از دینی یا غیردینی میتواند از او تأثیر گرفته باشد؟ اگر نقد قدرت، و همّ ناآرام دیگران و مشارکت با دردهای اجتماعی و حتی جهانی، از جمله خصیصههای روشنفکران باشد، فکر نمیکنم که در بین مریدان فردید، اصلاً روشنفکر یا کسی که دوست داشته باشد روشنفکرش بنامند وجود داشته باشد. جلال آلاحمد یک مورد استثنایی است که فردید او را هم قبول نداشته است و درثانی تأثير فردید بر او گذرا بوده نه در حد مرید و مرادی.
این که "فردید دشمن روشنفکری بود و روشنفکری برای او حکم دشنام را داشت" اگر صحیح هم باشد باز نمیتوان نتیجه گرفت که پس فردید خود روشنفکر نبوده است (مانند همان وضعی که در استاد در مقابل "غربزدگی" داشت). رضا براهنی نیز که در جائی فردید را عموی ناتنی روشنفکران نامیده شاید به همین وضعیت استاد نظر داشته است. شاید بتوان گفت روشنفکری فردید مانند فلسفه اش تنزیهی بوده و می خواسته از روشنفکری خلاص شود . در جائی استاد فردید می گوید (نقل به مضمون) "در جوانی من یقه فلسفه را چسبیده بودم و فلسفه نمیتوانست خود را از دست من خلاص کند اما حالا فلسفه یقه مرا چسبیده است و هرچه می کنم نمیتوانم خود را از دست فلسفه خلاص کنم". البته اینکه نهایتا در آخر کار چه شده هنوز برای نگارنده معلوم نشده است. این را هم در نظر داشته باشیم که از نظر استاد فردید "فلسفه" و "روشنفکری" و این قسم مسائل، "حوالت" محسوب می شده و اینگونه نبوده که غرب زدگی در اروپا برایش طرح شود و برگردد ایران و بگوید من دیگر روشنفکر نیستم و شروع کند فحش دادن به روشنفکری و روشنفکران.
بلافاصله سوال دیگر ی در مصاحبه مطرح میشود که جمادی پاسخ نسبتا مفصل تری می دهد:
میلانی: شاید! اما در هرحال، تاثیرات غیر مستقیمی وجود دارد. آیا اینطور نیست؟ آیا میتوان گفت که فردید خشونت را تئوریزه کرد ؟
جمادی: ببینید! همانطور که گفتم، این روشنفکران دینی برای من دقیقاً تعریفشده نیستند. من به کسانی که در قدرت شرکت دارند، روشنفکر نمیگویم؛ البته ممکن است آنها که در قدرت هستند افرادی فرهیخته، دانا، ژرفاندیش و حتی آزادیخواه باشند، اما عرضکردم که این واژه در کاربرد مصطلحش معمولاً به شخصی گفته میشود که قدرتی جز فکر خود ندارد و اتفاقاً تمام اهمیت روشنفکر هم در همین استقلال فکری است. فردید، فلسفهی غرب را خوب خوانده بود؛ "فروغی" در قیاس با او هیچ است. او میتوانست لبلباب فلسفهی کانت، شوپنهاور، نیچه و برگسون را تحویل شاگردانی دهد که بعداً نخوانده عالِم شوند. او در حکم خطدهنده و رشتهی رهنما برای یک دیدگاه خاص بود و یک تفسیر خاص از دین که اغلب روحانیانی که بعد از انقلاب ممدوح او شدند، قبل از انقلاب به اسم فیلسوف نمازخوان، یا غربزده، مضاعف یا خیلی حرفهای قلمبهی دیگر مطرود او بودند. فردید برای بسیاری از واژههای فلسفی، معادلهای بینظیری ساخت؛ بهاضافه، برخی از معادلهای اساساً نادرست از جمله زندآگاهی برای هرمنوتیک هایدگری. بههرحال در کلیت فکری او اصلاً روشنفکر جایی نداشت. نمیدانم شما چه نامهایی را ذیل روشنفکر دینی قرار میدهید؟ شریعتی؟ سروش؟ بازرگان؟ دراینصورت باید از مجموعه فحشهای فلسفی و اتیمولوژیکی که فردید به این روشنفکران اهدا کرده، یک فهرست تهیهکرد. اگر برای روشنفکر دینی... دموکراسی، حقوق مدنی، آزادیهای مشروع و حَقهای چون آزادی قلم و بیان و مطبوعات قابل احترام است، پس از این بابت هم فکر نمیکنم فردید تأثیری در روشنفکران دینی داشته باشد. فردید درهرحال در مقام مدرس فلسفه و کسی که شّم فلسفی بینظیر داشت، جایگاه دیگری دارد. فلسفهی دانشگاهی و آکادمیک، هنوز که هنوز است از دکارت و کانت متوّرم است. اما در آن زمان، فردیدبههرحال نامها و جریانهایی چون پدیدارشناسی، هایدگر، آدورنو، فوکو، و حتی لوکاچ و مارکسیسم تجدیدنظرطلب را مطرح میکرد و پرسشگری و جستار فلسفیای فراتر از سیر حکمت را در آنان که دردی داشتند، برمیانگیخت. وقتی شوپنهاور را درس میداد در قالب شوپنهاور و در نقل و شرح فلسفهها امانتدار بود. همه میدانند که با سارتر و اوگوست کنت میانهی خوبی نداشت اما این باعث نمیشد که در شرح مکتب آنها امانتدار نباشد. او زبانشناس و زباندان بود و خیلی از فلسفهخواندههای نسل ما مدیون او هستند، اما افسوس که وی فلسفه را با سیاست، آنهم از نوع خشن و جنونآمیزش جوشداد، بهنحوی که گویی ادای هایدگر در زمان نازیها را درمیآورد، سخنرانیهایی کرد که بیشتر فحشنامه و تحریک به خشونت بود. من البته اینها را خواندهام چون بعد از انقلاب در انزوا بودهام، اما وقتی میبینم که روشنفکران ایرانی یا متفکرانی چون پوپر، آدورنو و ديگران مصون از انتقاد و بیلگام و بدونتوجیه، آماج فحشهایی از جمله "یهودی" یا "یهودیزده" قرار میگيرند، از خود میپرسم که آیا واقعاً از چشم چنین تفکری، قطره اشکی هم برای کودکان تکهپارهشدهی فلسطینی میچکد یا صرفاً نوعی دودوزهبازی و مردمفریبی بیعاطفه و قَسی بهنفع یک جریان بیمنطق و درمانده از تفکر است؟ بله! هایدگر هم زمانی با نازیها بوده است اما اگر شما توانستید بهنحوی "معتبر" یک جمله از هستی و زمانش را ردکنید؟! تفكر او هنگام نوشتن این کتاب، بهشدت جدی است؛ این تفکر با جریانی که منطقش نیتخوانی، فحش، اسناد صفات کینتوزانه، سیاهنمایی و بهتان و امثال اینهاست، خیلی فاصله دارد. فلسفه، خالصترین نوع آزادی اندیشه است. اما حقْ آن نیست که مطلبی را ناگفته بگذاریم. بعضی از دوستان، مکتب فردید را در کسانی خلاصه میکنند که با قدرت مماشات میکنند یا مروج خشونت هستند؛ اما این دریافت خود ستیزهجویانه است. کسانی که زمانی کوتاه یا طولانی پای درسهای فردید بودهاند اما مرید او یعنی فردیدی نشدهاند با آغازكردن از همان آموختهها، بعدها نویسنده، مترجم و مفسران فلسفی بزرگ و ارزشمندی شدند، من میتوانم شاهرخ مسکوب، داریوش شایگان، داريوش مهرجویی، داریوش آشوری، جلال آلاحمد و خیلیهای دیگر را مثال بزنم که افرادی آزادمنش، بیعلاقه به قدرت و مخالف سرسخت خشونت بودهاند. فکر میکنم در میان مریدان فردید یا فردیدیه نیز آنهایی که آموزههای فردید را جدیتر دنبال میکنند، از نجیبترین افرادند که ساکت و بیادعا کار خودشان را میکنند. دکتر رنجبر مدیر انتشارات پرسش، نمونهی چنین افرادی است و آنهایی که مروج زورتوزیاند و بهظاهر شاگردان فردید خوانده میشوند، دقیقاً کسانی هستند که نه هایدگر را میشناسند و نه فردید را و نه حتی بویی از فلسفه بردهاند. چنان که به ذهن متبادر میشود، این جماعت تختهسیاه را برای فردید پاک میکردهاند یا چای قندپهلو خدمت استاد میدادهاند. فلسفهورزی، نوعی آزادگی، جرأت و وارستگی میطلبد که اهل خشونت بویی از آن نبرده است، اگر كسانی بگویند که سرنخ تمام جریان فشار و خشونت و تحجر و سرکوب و... از مکتب فردید آب میخورد، معلوم است که اولاً؛ غرضآلوده موضعگرفتهاند و ثانیاً؛ هیچ درکی از زمینهی جهان و زمینهی تاریخی دوهزاروپانصد سال استبداد ندارند وخودشان به کیش شخصیت برگشتهاند. بههرحال بررسی این قضیه مجال بیشتری میطلبد. .......
البته جمادی می داند که بین "تئوریزه کردن خشونت" و "تحریک به خشونت" فاصله زیادی است و به اغلب احتمال اجمالا از نظر استاد فردید درباره "تحمس" و "مبارزه" چندان بی اطلاع نباید باشد اما به هر صورت پاسخی قطعی نمی دهد و به سراغ برخی "به ظاهر شاگردان" استاد می رود. هر چندکه حتی نقل سخنان استاد در این باره خود محتاج دقت نظری است که نگارنده خود را فاقد آن می داند اما به صراحت می توان گفت که استاد فردید هم مثل بسیاری دیگر از شخصیتها پس از پیروزی انقلاب اسلامی و بالاخص آغاز جنگ تحمیلی مستمعان را علاوه بر "جهاد باد جهاد با جهاد نفس" به ایستادگی در برابر دشمنان داخلی و خارجی دعوت می نمود. و البته قبل از همه متوجه قضایا بود و در همان اول دهه 60 خیلی قبل از اینکه این عناوین "تئوریزه کردن خشونت" و "عدم خشونت" بطور گسترده مطرح شود می گفت:"الآن شروع کرده اند هرجا اثری از انقلاب باشد اسمش را میگذارند ترور" و "....واتیکان و پاپ! که میگوید: آقایان شما دست ازمبارزه بردارید، ایدئولوژی نداشته باشید، شما عبد و عبید همج رعاع باشید".
حالا می دانیم با این سخنان استاد، برای کسانی که غربزدگیشان خیلی غلیظ شده باشد باید خر را آورد و باقلا بار کرد. "تئوریزه کردن خشونت" و "طرفداری از ایدئولوژی داشتن" و "تئوری توطئه" همه می آید روی هم.
در یکی از سایتها گزارشی دیدم مبنی بر اینکه اخیرا توسط انتشارات دانشگاه کمبریج کتابی از آقای دکتر علی میرسپاسی منتشر شده با عنوان "اسلام سیاسی ایران و روشنگری". در این گزارش آمده است که: "میرسپاسی در این کتاب نشان داده که چگونه "در طول قرن بیستم جریان روشنگری دستکم دو بار اوج گرفت، یک بار پس از جنگ جهانی اول که مارتین هایدگر با تحلیل اگزیستانسیالیستی قدرتمند خود در "هستی و زمان" زمینه ساز انقلاب نازی شد و بار دیگر پس از جنگ جهانی دوم که پیروان ایرانی هایدگر کشور خود را به سمت انقلاب اسلامی راه بردند". در ادامه از قول یکی از اساتید دانشگاه نیویورک بنام مارشال برمن آمده است که: "این جریان پس از جنگ جهانی دوم نیز به اوجی دیگر دست یافت و آن زمانی بود که پیروان هایدگر، آلیاژی قابل انفجار را با ترکیب سنت و رادیکالیسم اختراع کردند که نتیجهاش انقلاب اسلامی ایران بود. میرسپاسی نشان میدهد که این ترکیب چگونه در مسموم کردن زندگی یک نسل ایرانیان نقش داشته و در کنار آن به این موضوع نیز اشاره میکند که روشنفکران ایرانی سرانجام به چه ترتیبی بر این امر فائق آمدهاند". البته گویا این کتاب هنوز به فارسی ترجمه نشده است و باید صبر کرد و دید همه سهام این کارخانه آلیاژساری به فردید داده شده و یا دیگر علاقمندان وطنی هیدگر هم سهامی گرفته اند. و آن روشنفکران سطر آخر چه کسانی هستند و چطور بر این امر فائق آمده اند.
در قسمتی هائی از این مصاحبه آقای جمادی اطلاعاتی هم داده اند که من به سهم خود از ایشان تشکر می کنم منجمله:
جمادی".....اينك به سؤال شما برمیگردیم: قیام ظهوری یا گاهی تفرد ظهوری معادلی است که فردید در ازای اگزیستانس وضع کرده است و شاید بهلحاظ معنا درست باشد، اما لفظاً و صریحاً چیزی که دلالت بر ظهور کند، در واژهی اگزیستانس نیست. اگزیستانس لفظاً یعنی رو به بیرون ایستادن یا از خود برون ایستادن و به نزد هایدگر، ذات انسان اعم از عارف و عامی نهشته در اگزیستانس است. اگزیستانس......."
نگارنده تا بحال تعبیر "تفرد ظهوری" را نشنیده بود و از این بابت تشکر نمود. لازم به ذکر است مرحوم منوچهر بزرگمهر نیز در مجله سخن در زیر نویس مقاله ای به این تعبیر "تقرر ظهوری" ایراداتی گرفته است.
و برای آخرین بار در این مصاحبه جمادی نام فردید را اینجا ذکر کرده است:
"میلانی: بعد از مارکس، شاید تأثیرگذارترین فیلسوف در جامعهی ما هایدگر باشد. چرا؟ به چه علت هایدگر در تفکر روشنفکران و حتی بسیاری از چهرههای فرهنگی و سیاسی ما حضور دارد؟
جمادی: من مطمئن نیستم که اینطور باشد و اصلاً نمیتوانم از قول نحلههایی که میفرمایید حرف بزنم. شاید یک دلیل آن، اين باشد که مخصوصاً از طریق فردید هایدگر به یگانه فیلسوفی تبدیل شد که میتواند بر وفاق حکمت اسلامی باشد. بعد هم چون انقلاب ما اسلامی بود، عدهای از شاگردان آن مرحوم که مقاماتی کسبکردند، بر همین گرایش ماندند. بههرحال من سروکاری با این نحلهها ندارم....."
این قسمت آخر پاسخ نه چندان باربط آقای جمادی را واقعا باید به حساب منزوی بودنی که خودش در همین مصاحبه به آن اشاره کرده است، گذاشت. اینهم شد حرف که کسی بگوید در جمهوری اسلامی کسانی برای اینکه در مقامشان باقی بمانند بقول ایشان بر "گرایش" به هیدگر و یا فردید باقی مانده اند. منظور ایشان واقعا دکتر داوری و دکتر رجبی که نمی تواند بوده باشد که این دومی هم زندانی سیاسی رژیم شاه بوده و هم فرزند یکی از روحانیون سرشناس و بالاترین مقامی هم که در این نظام کسب کرده معاونت وزارت آموزش و پرورش بوده که بر آن را هم به جهت - به قول جمادی - "گرایش" به فردید باقی نماند. در این مملکت تا بحال اینطور بوده که کسی نامی از فردید به نیکی اگر دانشجو باشد حداقل چند نمره از دست خواهد داد و مورد هجمه برخی ز اساتید و دانشجویان قرار خواهد گرفت (نگارنده گزارش نمونه هائی از این برخوردها را در وبلاگها دیده است) و اگر فعال حوزه ای از حوزه های فرهنگی هنری باشد به گفته آقای میر شکاک در سمینارها و گردهمائی ها برویش بسته می شود و از گرسنگی اورا از پای درخواهند آورد.
هر گونه نقل مطالب آزاد است