در روزنامه کیهان مورخ 18 تیر 1359 پاسخ دوم مصطفی طبا طبائی به حمید نادران به چاپ رسیده است که میتوانید ذبلا مطالعه نمائید.
در این پاسخ مصطفی طباطبائی گذشته از مباحث جدلی معمولی به یک موضوع بسیار مهم اشاره کرده و آن اینکه حمید نادران قرآن کریم و وحی خاص را آشکارا و به تصریح از نوع تفکر و البته تفکر حضوری دانسته است. برای دانستن اینکه آیا داوران دقیقا چنین ابراز عقیده ای کرده است یا نه باید به مقاله وی مراجعه نمود ولی اگر فرض کنیم اینگونه باشد، ظاهرا ایراد طباطبائی این است که تفکر اعم از اینکه حصولی یا حضوری باشد بهر حال به انسان باز می گردد و یه این ترتیب نتیجه قائل شدن به چنین عقیده ای این است که قرآن کریم کلامی انسانی است نه الهی. البته در همین شماره کیهان و در جوار نوشته طباطبائی پاسخ مجدد حمید داوران نیز درج شده که متعاقبا در این وبلاگ قرار داده خواهد شد.
در پاسخ به حمید داوران
مصطفی طباطبائی دعوت
به مناظره تلویزیونی کرد
بدنبال طرح بحث منطقی و فلسفی مصطفی طباطبائی و حمید داوران در روزنامه کیهان نویسنده کتاب "متفکران اسلامی در برابر منطق یونان" با ارسال یادداشتی داوران را به مناظره تلویزیونی دعوت کرد. مطلب ذیل، عین نوشته طباطبائی و پاسخ حمید داوران به این یادداشت است که می خوانید:
در پی مطرح شدن کتاب من "متفکران اسلامی در برابر منطق یونان" در روزنامه کیهان، آقای حمید داوران طی مقاله خود که در 10 تیر ماه در کیهان منعکس گردید متاسفانه به حربه تحقیر و توهین به اینجانب توسل جستند. بطوریکه خود در پائین مقاله به این شیوه ناستوده در نگارش عنایت فرموده و مرقوم داشته اند:"امیدوارم اگر در این گفتگوی خدای ناکرده به ایشان اسائه ادبی شد بر من ببخشایند" البته اسائه ادب جای خود دارد و بخشیدنی است ولی تهمت و افترا را چه باید کرد؟ من کتابی نوشته ام در باب منطق. در آنجا اساسا بحث از وحی و کیفیت آن مطرح نبوده است. اما آقای داوران به من نسبت داده اند که (وحی عام و خاص را از قبیل منطق و معقولات ثانی انتزاعی دانسته ام). آیا این تهمت و افترا نیست؟ آیا در کتاب یا مقاله من که در کیهان بچاپ رسید هیچ سخنی از وحی عام و خاص بمیان آمده است؟
شگفتا اقای داوران که در مقال] خود به تصریح اظهار عقیده نموده اند: (قرآن که وحی خاص است از موارد حضور است)! – آنچه در سراسر این مقاله داخل پرانتز آمده عینا عبارت آقای داوران است – ایشان که آشکارا قرآن کریم را از نوع تفکر شمرده اند، بهر صورت و با هرگونه تاویل و توجیه که باشد، معلوم نیست چرا میخواهند این نسبت را توسعه داده و بصورتی به دیگران نیز سرایت دهند و شاید اتهام مزبور به حقیر برای این بوده که مجالی باشد تا طرز تعبیر خود را درباره وحی بیان کنند. آری شان و مقام قرآن مجید که کلام الهی و وحی خالص پروردگار است از معقولات ثانوی انتزاعی و هم از (تفکر حضوری) منزه و مبراست.
در مقاله آقای داوران که فلسفه و عرفان و منطق بشکل غریبی با هم درآمیخته، بی تناسب نام مرحوم علامه مصلح و دانشمند بزرگوار، شریعت سنگلجی رفعه الله درجته، با کنایه ای مشحون از سوء ادب بمیان آمده است و از(دولت سعودی آمریکائی نفت آلود غربزده) در کنار نام شریف ایشان سخن رفته! آیا اینها از جمله بحث در مقولات منطقی است که موضوع سخن آقای داوران بوده یا خواسته اند بهرصورت دستاویزی یافته گریزی بزنند و فحش و ناسزا و اتهام در حق کسانی روا دارند؟
آقای داوران از یک طرف خطاب بمن نوشته اند: (شما که ساده ترین مسائل منطق قدیم و جدید را نمیدانید... ) و از سوی دیگر در پایان مقاله خود اعتراف کرده اند: (در خاتمه برای اینکه از انصاف دور نمانیم باید عرض کنم که کتاب فاضل محترم اقای طباطبائی را از بسیاری کتابهای مهم بهتر دیدم و به همین جهت آنرا قابل مطالعه و مباحثه دانستم و مبادرت به تدوین یادداشت چاپ شده در کیهان نمودم) اولا برادر محترم چرا این "انصاف" را در پایان مقاله در نظر گرفته اید! و از آغاز بکار نگرفته اید تا از فحش دور و از تهمت در امان مانید؟ ثانیا که بقول شما از تمام مسائل منطق قدیم و جدید ناآگاهم، چطور میتوانم کتابی درباب منطق بنویسم که از کتب مهم روز پیشی گرفته باشد؟ آیا هیچ درباره این تناقضات اندیشیده اید؟
آقای داوران یک کلمه "فراز" بمعنای جمله را در مقاله من پیدا کرده و آنرا دستاویز حمله به حقیر قرار داده اند که چرا لغتی را که در اصل فرانسوی است و در فارسی داخل شده و بکار میرود در مقاله خود آورده ام در اینباره مرقوم داشته اند (ایشان که کلمه فرانسوی فراز را که بمعنای جمله است همچون دیگر افاضل ناآشنا به معارف غربی این دیار مصرف می کنند....). آیا اینها نمیتواند که دلیل باشد که آقای داوران نقادی علمی را از یک کتاب فنی را در نظر ندارند بلکه در زیر چهره نقد نویسی اغراض دیگری را دنبال می کنند؟ در اینجا من در صدد نیستم به مقاله آقای داوران بطور تفصیل پاسخ دهم و این آخرین یادداشتی است که درین باره به روزنامه کیهان می فرستم ولی از آنجا که تنها موضوع شخص من یا کتاب من مطرح نیست بلکه یک فرهنگ مقدس و بزرگ مطرح است باین وسیله آقای داوران را بیک مناظره تلویزیونی دعوت می کنم تا معلوم شود منطق اسلام پاک و راستین کدام است و متفکران اصالت گرای ما چگونه در مقابل یونان قدیم و غرب جدید در مساله معرفت ایستاده اند؟ و نیز معلوم گردد آن عرفانی که شما طرفدارش هستید و بقول خودتان، ابن عربی صوفی حوزه آن را تشکیل داده با قرآن مبین که کلام الهی است چه تفاوتی و اختلافی دارد؟
البته من میدانم که افکار شما از کجا اخذ شده و با به اندیشه ها و کمک فکری چه کسی بجنگ حقیر آمده اید چنانکه خود تصریح فرموده اید: (نویسنده بر اساس آنچه که اجمالا ازحضور یکساله خود در مجالس سخنرانیهای جناب آقای دکتر فردید دریافته و با توجه به یادداشتهائی که از درسهای ایشان فراهم آورده بسراغ کتاب آقای طباطبائی رفته است) و با توجه به اینکه جابجا در پاسخ من از سخنان ایشان ایراداتی آورده ایدخیلی مایلم که استاد محترمتان نیز در این مناظره تلویزیونی شرکت کرده و حضور داشته باند تا سخن جنابعالی را بکمال برسانند
امیدوارم مسئولین سازمان رادیو تلویزیون نیز در این هنگام که از آزادی اندیشه و بحث مناظره و انقلاب فرهنگی سخن بسیار میرود دریغ نورزند و امکان این مناظره را بمنظور نزدیکتر شدن به فرهنگ رفیع و عظیم اسلام بما بدهند، والسلام
تجریش، مصطفی حسینی طباطبائی
مدتی است که درباره استاد دکتر سید احمد فردید موضوعی مطرح میشود مبنی بر اینکه وی بواسطه هانری کربن با هیدگر آشنا شده و تفسیر فردید از هیدگر تحت تاثیر تفسیر عرفانی هانری کربن از هیدگر بوده است. تا آنجاکه من اطلاع دارم دکتر بیژن عبدالکریمی بیشتر این موضوع را مطرح میکند که یکبار هم دکتر احسان شریعتی متذکر شد که آشنائی فردید با هیدگر (باستناد مقالات از کانت تا هیدگر که قسمت اول آن در شماره اسفند ماه سال 1323 ماهنامه سحن منتشر شده) به قبل از ورود کربن به ایران(سال 1946) مربوط میشود. اما اخیرا (30/7/1388)در روزنامه همشهری مطلبی با عنوان "زائرغربی در ایران" نوشته مارک کرادو(از دپارتمان تاریخ دانشگاه فریزر ونکوور کانادا) به ترجمه منوچهر دین پرست منتشر شده که جنبه دیگری به این موضوع داده است. همه آنچه که درباره فردید در این نوشته آمده بشرح زیر است:
"تاثیر استدلالی گسترده تر نقد هیدگری کربن از غرب در بحثی با نام "غربزدگی" دیده میشود. در دهه های 1960 و 1970 این مفهوم با اندیشمند چپ گرائی به نام جلال آل احمد منتشر شد و عکس العمل گسترده ای را بین ایرانیان برای مقابله با تاثیر فرهنگ و اجتماع غرب بر ایران ساماندهی کرد................هرچند آل احمد را میتوان پدر گفتمان ضد غربگرائی (با اثر غربزدگی اش) دانست اما مفهوم نظری این مبحث برای نخستین بار توسط احمد فردید – استاد فلسفه آلمانی دانشگاه تهران – مطرح شد.
فردید در دهه 60 از سوی نصر به تدریس فلسفه تطبیقی منصوب شد. او به ارزش گفتگوی فلسفی بین شرق و غرب آگاه بود و به فایده به کارگیری تحلیل تاریخی – فلسفی هیدگری می اندیشید و همچون هیدگر از اصطلاحات فلسفی به زبان یونانی بهره می برد. او به طرح واژه "dysiplexia" دست زد ، "dysis" به معنای غرب، "plxia" به معنای "ورود" و ترکیب این دو کلمه به معنای غربزدگی. او این واژه را بر اساس نقد متافیزیک هیدگر از تسلط منطق صوری در معرفت شناسی غربی گرفته است. هیدگر معتقد است بعد از افلاطون و ارسطو کم کم هستی فراموش شده و منطق صوری حاکم شده است (با مفهوم افلاطونی ایده یا اوسیای ارسطو). فردید در کنار بهره گیری از نقد فلسفه غرب هیدگر، با تامل بر آثار کربن و نصر به طرح ایدئالهای معنوی در فلسفه سنتی ایرانی پرداخت. مباحث فردید بطور مشخص منعکس کننده کربن بود، نه بدلیل نگاهی که به هیدگر دارد بلکه به سبب اینکه کربن معتقد بود فلسفه ایرانی در مقابل این مغلطه منطق گرای غرب که انسان به مثابه یک دانای کل و جهان بیرون به مثابه موضوع مورد مطالعه است، تسلیم نشده است. از نظر فردید شرق هیچگاه دوگانگیهائی همچون "تفکر/ بودن" و "سوژه/ ابژه" را تجربه نکرده است. در این بحث تاریخی او نشان داد که تصریح کربن و نصر به این معنا استوار است. پوزیتیوگرائی پسا روشنفکری اروپائی، سنت ایرانی مابعدالطبیعه اشراقی را از میدان بیرون نرانده است. با اینکه هدف فردید شکل دهی غربزدگی مورد نظر گفتمان خصمانه ضد غرب گرائی آل احمد نبود اما کاتالیزوری برای نقد غرب گرائی تکنولوژیک در ایران فراهم کرد. به عبارت دیگر، نقد فردید بر پایه حملات نصر و کربن به مدرنیسم شکل گرفت و ارتباط چندانی به تفکرات آل احمد نداشت. درپی صحبتهای فردید و جلال آل احمد، دانشمندانی که مروج مدلهای غربی مدرنیسم بودند با عنوان غربزده شناخته شدند. نقد فردید از "بیماری غرب" بدون حمایت نصر و همچنین اتکائی که به قدرت فکری و فلسفی هیدگر و کربن داشت امکان پذیر نبود. در این زمان محمدرضا پهلوی که تمام مخالفان رژیم بدون هیچ دادگاهی زندانی می شدند فردید بدلیل حمایتهای نصر از چنین مشکلاتی در امان ماند"
نسبتهائی در این نوشته به استاد فردید داده شده که اساسا بیربط است:
"او(فردید) به ارزش گفتگوی فلسفی بین شرق و غرب آگاه بود"
"فردید در کنار بهره گیری از نقد فلسفه غرب هیدگر، با تامل بر آثار کربن و نصر به طرح ایدئالهای معنوی در فلسفه سنتی ایرانی پرداخت"
"در این بحث تاریخی او(فردید) نشان داد که تصریح کربن و نصر به این معنا استوار است"
"نقد فردید بر پایه حملات نصر و کربن به مدرنیسم شکل گرفت"
در حالیکه در سخنان فردید از نصر و کربن و فعالیتهای فکری این دوجز به انتقاد یاد نشده است. با این وجود می بینیم که در همین چند سطر سعی فراوانی شده که فردید تابع نصر و کربن معرفی و نظریه "غربزدگی" که فردید حدود چهل سال درباره آن سخن گفته و شرح و بسط میداد تحت تاثیر این دو قلمداد شود. نگارنده چندان از عهده بر نمی آید که در مورد تباین " حکمت انسی" که فردید از آن دفاع میکرد و "سنت ایرانی مابعدالطبیعه اشراقی" مورد اشاره این نوشته چیزی بنویسد، اما از آنجا که بنظر میرسد نویسنده این نوشته و سایر کسانی که مطالب مشابهی را مطرح می کنند دانسته ویا ندانسته میخواهند بذری را که فردید افشانده است پامال نمایند، برخود لازم دید مطالبی از استاد فردید درباره هانری کربن نقل کند. حرف اصلی فردید در این مطالب "فراماسون"بودن هانری کربن است، که با توجه به اینکه وی خود را طبق همین نوشته روزنامه همشهری منتقد مدرنیته و مدافع "فلسفه سنتی ایرانی" و "خلق اسلام مدرن ایرانی" معرفی می کند لاجرم باید وی را فراماسونی "نهانروش" دانست. حالا اینکه گفتگو کنندگان با کربن و همکاران وی از علامه طباطبائی تا سیدحسین نصر وداریوش شایگان و سید جلال الدین آشتیانی و محمد معین و مهدی محقق و محمد مکری و کریم مجتهدی و عیسی سپهبدی و هوشنگ بشارت و ذوالمجد و شهید مطهری و ....تا چه حد توجه به مسائلی که مورد توجه فردید بوده داشته اند، برای نگارنده روشن نیست. البته فردید خود نیز با کربن ارتباط داشته ، در سال 1325 و قبل از سفر فرنگ در مورد ترجمه "محرکهای زردشتی در فلسفه اشراق" و در بازگشت از اروپا اطلاع مستندی در دست نیست اما اشاراتی در این باره شده است.
آخرین حضور فردید در منظر عام شرکت وی در سمینار "کنگاشی در اندیشه جلال آل احمد" است که در بیست یکم اسفند 1369 در تالار علامه امینی دانشگاه تهران برگزار شده است.
فردید در این سمینار در حالیکه بیش از هشتاد سال سن داشته است همچنان پرشور سخن گفته که البته با آنچه معمولا در چنین مراسمی میشنویم و عمدتا جنبه تعریف و تعارف دارد متفاوت است. استاد فردید در قسمتی از این سخنرانی چنین می گوید:
"الآن غربی ها تمام جهان را می روند جستجو و پژوهش میکنند –دائرة المعارف مینوسند و همه و همه مظهر اسمی هستند که میرود به اسم دوره جدید، که مدارش بر موضوعیت نفسانی و نفس اماره است –حوالت چنین است – و شروع می کنند به حرف زدن، اسلامش باشد یا غیر اسلام باشد. بعضی ها، بگذریم ندانسته میگویند، {بعضی ها} دانسته، اینها جاسوسند.
حالا بنده چند تا کتاب دارم اینجا. یک کتابی، یک صفحه ای برایتان بگویم ، این فرهنگ فراماسونری است. ببینیند چقدر است! – و واقعا – عده زیادی نوشته اند و بی طرفانه هم هست.
فراماسون! ، همیشه از سی سال به اینطرف، ماسونی و یهودی، یهودی و ماسونی، یهودی و ماسونی زدگی، اصل حرف من است اگر شنیده باشید.
یهودی و ماسونی زدگی، ماسونی و یهودی زد گی که با مشروطه شروع میشود.
ته دیگ که سفت و سیاه شد به فارسی میگویند "بقران" و "بکران". من این یهودی و ماسونی زدگی را – قبلا در خودم – حکم بقران می دانم. چی هست که میخواهید پاک کنید و تهذیب نفس کنید؟ چنانکه بارها خمینی بزرگ – خمینی فقید – بیان فرمودند. مگر کار آسانی است که انسان در این غربزدگی مضاعف جهان – که در بحران است خوشبختانه – خودش را بتواند تهذیب کند. گاهی هم یکدفعه خدا – اینها دیگر حوالت است – مشیت خدا بر این قرار می گیرد. یک انسانی که ممکن است سواد هم نداشته باشد، انسان نگاه می کند می بیند مهذب شد. بعدش میرود تزکیه.
حالا می آیم سر این{کتاب}. این فرهنگ فراماسونری است. حالا ببینید، هانری کربن در شش تا لژبوده – بخوانم برایتان – دانه دانه لژهاشو گفته. من همیشه.....{چند جمله در باره آل احمد}..... این آقا در شش لژبوده، یک دستش شیعه بود، یک دستش اسماعیلیه. آقاخان که میدانید کی هست و کی بود. آقا بار سنگین غربزدگی مضاعف جدید با این انقلاب اسلامی – و فریاد میزنم – و با خمینی است که سخت مبانی اش به تزلزل افتاده، ولی "بقران" که هست و "بکران". خود من – ببینید دارم فریاد می زنم – این فریاد را بخودم می گویم، فریادی که نیچه در برهوت میزند، به خودم اول فریاد می زنم، در این برهوت نیهیلیسم، برهوت غربزدگی مضاعف. چرا می گویم مضاعف؟ در اینجا نه تنها هانری کربن و شش لژ، لژهای دیگری که در اسلام آمده، یکی یکی گفته است دیگر اسم نمی برم. بنده میخواهم بگویم یکی از لژی خارج میشود میرود به لژ دیگر بعد می گوید: آقایان اتحاد در اسلام چیست؟ غربی قانون دارد، غربیها برقره دارند، قانون دارند، ترقی کرده اند ما هم برقره غربی پیدا کنیم. نگاه کنید؟ اسم نمیبرم لابد بعضی ها انتقال پیدا کرد ذهنتان"
چند جمله زیر هم درباره هانری کربن در "دیدار فرهی و فتوحات آخرالزمان" آمده است:
"گاهی اوقات می شود ملاصدرا را برای حفظ وضع موجود وسیله قرار داد، در حالی که ملاصدرای دیروز غیر از ملاصدرای امروز است. یکی از کسانی که آنرا در مقابل دیالکتیک قرار می دهد هانری کربن است"(صفحه 34)
"یکی از مسائل استعمار و کفر و طاغوت زدگی مضاعف جدید همین مستشرقین اند. این مستشرقین را جد گرفته اند. هانری کربن را مثال می زنم. اول فکر می کردم او آدم ساده ای باشد ولی بعد فهمیدم که این آقا فراماسون است و اساسا مامور بود و در عین حال از شیعه دفاع می کرد"(صفحه 135)
"اگر امروز کسی از ملاصدرا به شیوه هانری کربن دفاع کند، از غرب دفاع می کند"(صفحه 233)
"من به علم الاسماء تاریخی میروم و مشاهده می کنم که هانری کربن یهودی و فراماسون و صهیونیسم زده است و حالا می آیند به من می گویند، می بینم درست است"(صفحه279)
"بعدا با هانری کربن است که فلک به سراغ صدرالدین شیرازی می آید.........بلکه اینها خدمتگزاران صهیونیت و یهودیت و ماسونیت بودند . مانند امال هانری کربن و این انجمن شاهنشاهی فلسفه و تقدیر هانری کربن توسط دربار و ......."(صفحه 405)
حال اکنون میتوان گفت که کار "ترقی" غرب و تمامیت حوالت تاریخی آن به کجا انجامیده است. "تمامیت"تفکر فلسفی در "هگل" به معنای عدم اشتباه وی نیست. شما که خودتان را از آنان می دانید که با رجوع به "سلف صالح" به فلسفه یونان و غرب گفته اید: "کلاهت را کج گذاشته ای" چرا توجه نکرده اید که من در یاداشت خود نحو تفکر فلسفی را بالذات غیر از تفکر دینی دانسته ام. و دینداران را در مقابل فیلسوفان گذاشته ام.
روشن است که اگر شما قادر باشید – که قابل تامل است – به فلسفه غرب بگوئید "کلاهت را کج گذاشته ای"، حقیر اصلا معتقد است که غرب و غربزدگان باید "کلاه فلسفه را از سرشان بردارند"!
شما "تمامیت" را با وهم خود تفسیر کردید، همانطور که با بقیه مقاله حقیر چنین کردید. چرا که بقول آقای دکتر فردید:
"حلول و اتحاد و کفر و زندقه و دفاع از روح زمانه ای که روح ابلیسی و شیطانی است در هگل به تمامیت می رسد"
و شما که خود را ناقد هگل می دانید، متاسفانه گرفتار غربزدگی خودبنیاد هستید که در هگل به تمامیت رسیده است و بنام اسلام، ندانسته در آن اصرار می کنید. ولی ناله شما سرد است، چون حوالت تاریخی غرب فعلا تمام است و دیگر نمیتوان "هگل" را تجدید کرد.
"هگل" از حیث تفکر بی نظیر است ، شاید از ارسطو هم قوی تر است. هگل بزرگ است، همانطور که فرهنگ غربی بزرگ بود و بقول جناب دکتر فردید:" هگل، بزرگترین متفکر غربی و "خاتم الفلاسفه" جدید است و "مهر خاتم"ی که هگل بر فلسفه جدید می زند همان خودبنیادی است. و با او تفکر غربی به دو معنا به تمامیت می رسد "تمامیت" در هگل هم بمعنی کمال است، البته کمال خود بنیاد! نه آن چنان که شما تصور کرده اید، و هم به معنی تمام شدن است. به این معنا که مثلا سرمایه قومی تمام می شود و دیگر سکه ای برای عرضه به بازار ندارد". اما اینها بدن معنی نیست که نظم و سیستم هگل کار آسانی باشد و یا شما بتوانید با مطالعه ترجمه فارسی کتاب "فلسفه هگل" بابی درباره " هگل و تضاد دیالکتیکی" در کتابتان بگشائید. حرف من همین جاست، "ماقال"ی که شما به آن استناد می کنید "ماقال" هگل نیست. آقای حمید عنایت اصلا سابقه اصطلاحات فلسفی که اساس فهم هر فلسفه ای – اعم از قدیم و جدید – است در دستش نیست. برخلاف هگل که دوهزار و پانصد سال تاریخ تفکر فلسفی را با تفکر در سیستم خودش تمام کرده است. دکتر عنایت فقط یک کتاب عهد بوق را با ابتدای به اکنون زدگی و با کلمات فارسی فاقد ذکر و فکر سره و دوسره و سه سره ترجمه کرده است و شما با خواندن آن "هگل شناس" شده اید! آنگاه از بنده توقع دارید که بر انکار "ادعا"ی شما اقامه دلیل کنم. مگر فراموش کرده اید که: نافی را نفی کافیست. و شما مدعی صحت ترجمه ها هستید و "بینه" بر شماست. و تا آنجا که من می دانم شما نه با زبان انگلیسی – که زبان نویسنده کتاب "فلسفه هگل" است – و نه با زبان آلمانی – که زبان هگل است –آشنائی ندارید. و بطور کلی اطلاعات شما از زبانهای خارجی شاید به همان کلمه "فراز" محدود می شود که فرانسوی است! آنوقت چگونه مدعی صحت ترجمه ها هستید؟ آیا متن اصلی را با ترجمه مقابله فرموده اید، و از طرف دیگر متن انگلیسی را با آلمانی؟!
آنگاه حقیر را به "انظر الی ما قال" متنبه می سازید. کدام "ما قال" آقای طباطبائی؟ در اینجا که کسی از "ما قال" غرب خبری ندارد! "ما قال"ی که واسطه انتقالش ، محمدعلی فروغیها باشد، همان بهتر که شما فصلی درباره "مقایسه آراء نقادان غربی و اسلامی بنویسید که حداقل با کتاب "سامی النشار" مصری تفاوتی داشته باشد! شما حتی اگر یک نگاه سطحی به ترجمه های آقای دکتر عنایت می کردید، و به کلماتی که ایشان به جای اصطلاحات فلسفی غرب "مصرف" کرده اند، توجه می نمودید بدین نحو وارد مسائل جدی فکری نمی شدید.
دکتر عنایت در برابر کلمه "ایده" که یک سابقه 2500 ساله دارد و از افلاطون باینطرف مصطلح فلاسفه، و مخصوصا اساس فلسفه هگل است در ترجمه دو کتاب "فلسفه هگل" و "عقل در تاریخ" چهار کلمه بی ارتباط با اصل کلمه " ایده" و همچنین با همدیگر! گذاشته است: "مثال"، "تصور"، "آرمان" – که یک لغت جعلی و در اصل بمعنی حسرت و آرزوست – و "معنویت" که مصدر صناعی است، آنهم در برابر "ایده" که اسم است.
نمیدانم چطور ایشان از لفظ "اندیشه" و "ذهن" که ترجمه بعضی از "پوپر" زده های این دیار در برابر کلمه "ایده" است، غافل مانده....؟
آیا حالا تصور نمی فرمائید که اگر دکتر عنایت، کلمه "ایده" را بجای این الفاظ به "شلغم" و "چغندر" ترجمه می کردند بهتر بود و مردم، مطلب را بیشتر می فهمیدند؟!
شما در مورد فصل دهم کتابتان که درباره "مقایسه آراء نقادان غربی و اسلامی" است در مقدمه کتاب چنین آورده اید :"سعی کرده ایم.....نشان دهیم ایرادهای مهمی که در مغرب زمین بر منطق ارسطو شده قبلا بنظر دانشمندان اسلامی رسیده است و ایرادهای مزبور بصورتی عمیق تر از آنچه غربیان بیان کرده اند در شرق اسلامی مورد توجه و تحقیق قرار گرفته اند...." آیا از خود پرسیده اید که از غربیان چه می دانید؟
بسط "نومینالیسم" در غرب بی نظیر است. و بر خلاف تصور شما این مساله با چنان عمق و دقتی در یونان و قرون وسطی و خصوصا دوره جدید طرح شده که منطق ابن تیمیه و ایرادات او بر ارسطو در کنار آنها، بسیار ابتدائی و وسطحی است. معلوم میشود که شما نه تنها از فلسفه های قدیم و وقرون وسطی – که پر از این مباحث است – بی خبرید، بلکه چیزی از جریانهای منطق جدید نیز بگوش شما نخورده است! مساله "نومینالیسم" امروز از حیث تفصیلی که در کتب غربی داده میشود، بی سابقه است. منطق جدید غربی وقتی به"لوژیستیک" میرود، عجیب است که شما بی خبر از اسلام و غرب، در مورد بحثهای منطقی "ابن تیمیه" قلمفرسائی می فرمائید! و آنگاه می خواهید راقم این سطور بپذیرد که چون "ابن تیمیه" ظاهربین ظاهرپرست با ابتداء به "اشتراک لفظی مفهوم کلی" با ارسطو دعوا کرده، همچون مرحوم شریعت سنگلجی به "سلف صالح" بازگشته و به قرآن رفته است؟ آیا پرسیده اید که این "سلف صالح" با قرآن چه نسبتی دارد؟ و بگذارید این سوال را نیز طرح کنم که: آیا دولت سعودی آمریکائی نفت آلود غربزده "پدیده بین" "پدیده پرست" نیز واقعا با دفاع از ابن تیمیه به "سلف صالح" بازگشته است؟
شما همچنین از "منطق المشرقیین" ابن سینا سخن بمیان آوردید. بله! ابن سینا در اواخر عمر از "متافیزیک مشاء" بطرف "متافیزیک اشراق" سیر کرد، ولی نه به این معنا که از "متافیزیک" گذشته و به قرآن بازگشته باشد. "مقامات العارفین" ابن سینا، هیچ ربطی با کلمات ائمه اطهار و اولیا و اوصیای دین ندارد و هم چنین با صوفیه صدر اسلام و مولانا و روح تصوف نظری حوزه محی الدین عربی که بازگشتش به حکمت ایمانی و قرآنی است. و همچنان در چنگ متافیزیک و نحو تفکری که از یونان آمده بود ، گرفتار است.
بهرحال همانطور که در یادداشت چاپ شده حقیر آمده بود، من کتاب آقای طباطبائی را از جهاتی خوب یافتم، اما چه باید کرد؟.....در زمانه ای که بقول جناب دکتر فردید :"فلسفه، رفته است و جای آنرا نه تنها فلسفه بافی، که فلسفه درائی و منطق درائی و دیالک تیک درائی و علوم انسانی درائی(درایش= سخن اهریمنی) گرفته است. و بعبارت دیگر، سرانجام فلسفه یا بطور عام و شامل متافیزیک در علوم انسانی، بنحوی فاقد ذکر و فکر، و بدون گذشت از متافیزیک ره{زه؟} میزند و تصلب پیدا میکند" عجب نیست اگر آقای طباطبائی نیز، وحی عام و خاص را هم از قبیل منطق و معقولات ثانی انتزاعی قلمداد کنند.
در خاتمه برای اینکه از انصاف دور نمانیم، باید عرض کنم که کتاب فاضل محترم آقای طباطبائی را از بسیاری کتابهای "مهم" بهتر دیدم و به همین جهت آن را قابل مطالعه و مباحثه دانستم و مبادرت به تدوین یادداشت چاپ شده در کیهان نمودم، وگرنه آن کتابهای مهم! که اصلا شایسته یک یادداشت یا بحث های جدی نیستند. و امیدوارم اگر در این گفتگوی با ایشان، خدای ناکرده اسائه ادبی شد بر من ببخشند، که بهر حال کتاب "متفکرین اسلامی در برابر منطق یونان" بر خلاف آن کتابهای مهم! در این آشفته بازار بی فکری، یکسره از مباحث جدی خالی نیست.
"بحث عقلی" گر در و مرجان بود
آن دگر باشد که "بحث جان" بود
حالا اینکه آیا "ارسطو" شعر را هدف {؟} قبض و بسط می داند یا مساله "تعالی" در شعر را نیز مطرح می کند، بنظر آقای دکتر فردید، میان شارحین ارسطو اختلاف است. و تفسیری که معمولا امروز از ارسطو در غرب می دهند، تحت تاثیر حلول و اتحاد جدید این نکته باریک را مورد غفلت قرار می دهند تا جائی که در تحلیل های کسانی چون زیگموند فروید یهودی متعلق قبض و بسط شاعرانه هیچ و پوچ می گردد و بدینسان خدای متعالی، به "خویشتن خویش" خود آنها و بتعبیر دیگر به نفس اماره خودشان مسخ پیدا می کند و شما چنان غربزده اید، آنهم از نوع مضاعف و مرکب آن (چنانکه آقای دکتر فردید تقسیم می کنند) که شعر را با فلسفه قدیم و جدید اشتباه کرده اید، نمیدانم با چنین وضعی نسبت شما در خلوت و ورای این حرفها، با قرآن و کلام الله مجید و جدتان پیغمبر چیست؟
شعر از موارد حضور است و احکامش انشائی است یا بهتر بگویم ابداعی(پوئتیک) است – البته خبر و انشاء شعر یکی است – حال آنکه احکام منطق خبری است و بطور کلی مانند فلسفه و علم از موارد حصول است، همچنانکه قرآن – که وحی خاص است – از موارد تفکر حضوری است. شما امروز کلام الله مجید را می برید به منطق، یعنی خبر، آنهم خبر خودبنیاد دوره جدید! و تعجبی ندارد بعضی از مفسران دوره جدید "برهان قرآنی" گاهی تلویحا و گاهی تصریحا با "برهان منطقی متافیزیک" خلط و اشتباه می کنند!
حال آنکه زبان منطق، "زبان عبارت" است و زبان قرآن اولا و بالذات، زبان "اشارت" و آنچه بعضی از مفسران در باب "متشابهات" و "محکمات" می گویند و اینکه باید متشابهات را به محکمات برگرداند، اینها نشانه "غربزدگی" بمعنی عام لفظ است، که متشابهات قرآن را به محکمات می برند، آنهم غالبا محکمات غربزده خود بنیاد جدید! و نمیدانند که اساسا محکمات غیر از متشابهات است و "راسخان فی العلم" – که اهل"حضور"ند – در آیات قرآن به متشابه می روند که زبان حضور است. مفسران غربزده قرآن بیشتر آنجا می لغزند که "متشابه" را با"مجاز" خلط می کنند و از آنجاست که بعضی ها مجاز را در قرآن منکر شده اند، حتی در مباحث شعری از قبیل کتاب "المعجم فی معاییر اشعار العجم" این غفلت هست ودر شما با غفلت بیشتری هست! شما نمی دانید که زبان اصیل، کلمه اصیل، و شعر اصیل، "متشابه" است و زبان "عبارت" نیست و از قبیل آن شعری است که "حکمت" است (ان من الشعر الحکمه) و اشعار حافظ و مولوی از مصادیق آن است.
آنچه شما آن را "حقیقت منطقی" می خوانید در جنب "متشابه" عین "مجاز" است. محکمات و متشابهات قرآن، هر دو حقیقت است، اما با این اختلاف که محکمات آن از قبیل "احکام تشریعی" است.
زبان شاعرانه حافظ و مولوی، زبان "اشارت"
و زبان "متشابه" و بتعبیر دیگر زبان حقیقت – نه مجاز – است که
امروز از بین رفته و فراموش شده است. البته وقتی از "شعر اصیل" سخن می
گوئیم، منظور آن سخنی است که از قبیل "فالهمها تقویها" است وگرنه
شعر جدید، غالبا آنجا که به حضور می رود، مصداق "فالهمها فجورها"ست.
شما از جهت اینکه من سخن منطقی ابوسعید ابی الخیر را عارفانه ندانسته ام، نتیجه گرفته
اید که "بعید می دانم یک عارف در طول عمرش، سخن منطقی بزبان آورده باشد"
یعنی از سر حصول بیان مطالب کند. سپس این سخن مشهور را که از بچگی شنیده ایم،
تکرار می فرمائید که این بیت مشهور مولوی"پای استدلالیان چوبین بود – پای
چوبین سخت بی تمکین بود خود قیاس است و استدلال.
اشتباه شما این است که نتیجه ای بی ارتباط با مقدمات قیاسی که از سخن من درباره ترتیب داده اید گرفته اید. از سخن من چنین بر نمی آید که یک عارف، هیچگاه از سر حصول بیان مطالب نمی کند. من سخنی را که شما از ابوسعید نقل کرد اید عارفانه ندانسته ام. (حتی خود ابوسعید هم توجه داشته که این سخن عارفانه نیست) نه اینکه یک عارف هیچگاه به حصول نمی رود. هر انسانی را "روز حصول"ی است و "شب حضور"ی. اما گاهی "حصول" بر کسی غالب است، همچون مشائیان. و یکی را "حضور"بر او غالب است، همچون مولوی یا ابوسعید ابی الخیر. بیائید در این ابیات عالی مولانا دقت کنیم و با هم بخوانیم که از "حصول زدگان" می گوید:
"فلسفی" خود را ز اندیشه بکشت
گو ورا کورا سوی گنج است پشت
گو بدو چندان که افزون می دوی
از مرا دل جداتر می شوی
"جاهدوا فینا" بگفت آن شهریار
"جاهدوا اعنا" نگفت ای بیقرار
که مضمون این آیه قرآن است:"الذین جاهدوا فینا لنهدینهم سبلنا" آیا این "جهاد فینا" همان منطق ارسطو و ابن تیمیه است که شما از آن دفاع می کنید؟
بر مولوی حضور غالب است و آن برهانی که نهان در درون جان ماست(گفت برهان در درون جان ماست – در درون جان نهان برهان ماست) اما نه به این معنا که هیچگاه از سر حصول بیان مطالب نمی کند و در زندگی معمولی "روز" به "حصول" نمی رود اما یک چیز در او بوده، و آن پشتوانه "حضور" است و آن اوقاتی که با "حسام الدین چلبی" هنگام سرودن مثنوی می گذرانده. این ما امروزیانیم که حصول زده ایم، آنهم حصول جدید که به اصطلاح آقای دکتر فردید "خود بنیاد" است. و با خلط و اشتباه حصول دوره گذشته (اعم از مشاء و غیر مشاء) از ارسطو تا ابن تیمیه، و با حصول دوره جدید میخواهیم همه چیز را به تصور و تصدیق برگردانیم.
شما نویسنده این مقاله را به "انظر الی ما قال" متنبه می سازید و به نظر در "من قال" متهم. و از اینکه گفته ام " هگل تاریخ تفکر فلسفی را در چنگ خویش دارد و در خود به تمامیت می رساند" گمان کرده اید که معتقدم "چنین کسی ممکن نیست اشتباه کرده باشد" و از اینجا رسیده ام به اینکه "پس حتما مترجمین اروپائی و ایرانی اشتباه کرده اند"و ضمن ذکر بعضی از "موجبات ترقی غرب" و اتصاف بنده به "خود کم بینی" - که بنظر شما ناشی از تاثیر فرهنگ طاغوتی است – خواسته اید که بر انکار "ادعای شما نسبت به فهمیدن هگل" اقامه دلیل کنم. و اینکه آقای استیس – که از شارحین عهد بوق فلسفه هگل است – و آقای دکتر عنایت – مترجم کتاب – و آقای طباطبائی – مصرف کننده کتاب – در کجا به خطا رفته اند.
اولا حقیر کجا گفته ام که "هگل اشتباه نکرده"؟! شما که "قیاس پرداز" هستید چرا از ترتیب مقدمات صحیح برای رسیدن به نتیجه اینقدر ناتوانید؟ و حال آنکه من ابتدا ذکر کرده ام که "خدای هگل انسانی است که شیطان مظهر اوست" و این جمله را البته از جناب آقای دکتر فردید گرفته ام که بنظر ایشان "حوالت تاریخی غرب جدید، از دکارت ببعد، خودبنیاد و خودمدار است" به این معنا که در یونان قدیم، طاغوت (که همان "زئوس" است و با این کلمه هم ریشه و هم معنی است) بنیاد همه چیز و دائر مدار هستی است. و انسان، مظهر طاغوت و "ظل الطاغوت"، اما در دوره جدید، طاغوت،"ظل البشر" است. بعبارت دیگر انسان مصداق بالذات طاغوت است و طاغوت، مصداق بالعرض بشر. و به تعبیر دیگر بر خلاف قدیم انسان ظاهر است و طاغوت مظهر. وخدای هگل، همان بشری است که دائر مدار هستی و بنیاد همه چیز شده است.
در مطلب قبلی پاسخی را که مصطفی طباطبائی به حمید نادران داده و در کیهان مورخ 18/4/59 چاپ شده بود دیدیم. این پاسخ قبل از چاپ بدست حمید نادران رسیده و وی نیز پاسخ متقابلی نوشته و همراه نوشته مصطفی طباطبائی و در کنار آن در همان شماره 18/4/59 چاپ شده بود است.
مطلب اخیر نادران مقاله ای نسبتا طولانی و واجد مطالبی مهم است که حضور استاد احمد فردید در آن کاملا محسوس است و به اغلب احتمال پس از کسب نطر وی تدوین شده و سبک نگارش آن شباهت دارد با نوشته محمدرضا جوزی با عنوان "رودرروی یک نویسنده فلسفی: دکتر رضا داوری" که قسمتی از آن ذیل عنوان "ولایت فقهی" در همین وبلاگ قابل مطالعه است، البته منظور این نیست که این دو مطلب را یک نفر نوشته بلکه مقصود اشاره به نقش اساسی استاد فردید در این دو نوشته است.
این مقاله با توجه به طولانی بودن بدو قسمت تقسیم شده که در اینجا قسمت اول ارائه میگردد.
یقینا خوانندگان محترم اطلاع دارند آنکه "عشق باقی حافظ " را دروغ انگاشته نیما یوشیج است با این ابیات که:
حافظا این چه کید و دروغ است
کز زبان می و جام ساقی است
نالی ار تا ابد باورم نیست
که بر آن عشق بازی که باقی است
من بر آن عاشقم که رونده است
گویا مرحوم فردید یک بار این مصرع آخر را اینگونه خوانده بود که: من بر آن عاشقم که رونده و دونده و چرنده است!
پاسخ حمید داوران به مصطفی طباطبائی
در هر دوره تاریخی نحوی از "تفکر" بر بشر غالب است
نویسنده این سطور در یادداشت خود درباره کتاب فاضل محترم آقای طباطبائی که 17 خرداد ماه بچاپ رسید، مقدمه ای را بعنوان مبانی فکری "تحقیق" طرح کرده بود که متاسفانه بنظر حقیر چنانکه باید مورد دقت ایشان قرار نگرفته بود. نویسنده در مقدمه یادداشت، نخست به مساله "ادوار تاریخی" اشاره ای کرده بود و اینکه در هر دوره تاریخی نحوی از تفکر بر بشر غالب است و تفکر فلسفی یا بطور کلی تفکر متافیزیک(مابعد الطبیعه) یکی از انحاء تفکر است که با تفکر دینی – بمعنی حقیقی لفظ – تفاوت ذاتی دارد. و روشن است که منظور از "تفکر" غیر از تعریف منطقی و فلسفی "فکر" است. از این کلمه مضمون یک بیت "شبستری" را در نظر داشتم که در "گلشن راز" می گوید: "تفکر، رفتن از باطل سوی حق به جزو اندر بدیدن کل مطلق" و اینکه گفته ام: " در هر دوره تاریخی، نحوی از تفکر بر بشر غالب است"، این اعتقاد را طرح کرده ام که "تفکر" تاریخی است و انسان در هر دوره ای، نسبتی با عالم و آدم و مبداء این دو پیدا می کند و این نسبت، در هر دوره تاریخی تغییر میکند و با آن "باطل" و "حق" بشر و بطور کلی "کل مطلق" او نیز تغییر می نماید. و به تعبیر دیگر میتوان گفت: در هر عصری بشر با اسمی از اسماء دیگر الهی ارتباط دارد و علم انسان به هر امر در هر دوره تاریخی بدو نحوه علم و ادراک حضوری و حصولی است که رجوع حاصل می کند. اما آقای طباطبائی با عدم توجه به این نکات خواسته اند مقاله نویسنده را با ابتداء به اصول نظری خودشان رد کرده و اعتقاد خود را به "وحدت زیربنای فکر بشر- به تعبیر خودشان – مقدمه استدلال علیه من قرار داده باشند. حال آنکه حقیر در جمله ای از یادداشت خود آنجا که گفته بود :
"آقای طباطبائی ، نحو تفکر فلسفی را تنها صورت تفکر می داند"
اشاره کرده بود که متوجه این اعتقاد ایشان هست و به همبن جهت آمده بود که : "آقای طباطبائی نمی تواند از انحاء مختلف تفکر سخنی بمیان بیاورد". اما طرفه اینجاست که ایشان با همه یادآوری ها در آن مقاله اجمالی باز چنین انگاشته اند که منظور نویسنده از "انحاء مختلف تفکر""روشهای مختلف تفکر" است! و به همین جهت چنین تصور فرموده اند که چون – مثلا "ابن تیمیه" با "ارسطو" در "تعریف" و "برهان" منطقی اختلاف دارد ، اختلاف آنها "جوهری" است نه بزعم من"عرضی"! حال آنکه منظور من واضح بود و چنانکه از متن یادداشت چاپ شده برمی آید مراد حقیر از "عرضی" بودن اختلاف منطقیان و فیلسوفان اسلامی مورد پژوهش ایشان با "منطق ارسطو"، حاکم بودن نحوه تفکر واحدی بر همه آنها بوده است و اینکه بازگشت همه آنها به متافیزیک یونان است. چه مانند ارسطو و ابن سینا "کنسپتوآلیست" و قائل به اشتراک معنوی مفهوم کلی باشند یا همچون "ابن تیمیه" قائل به اشتراک لفظی مفهوم کلی و مدافع "نومینالیسم". چون رجوع هر دو آنها به نسبت واحدی با عالم و آدم و مبداء عالم و آدم است و این اختلافات، خود از لوازم یک نحو تفکر است، و از اینجا بود که تفاوت نحو تفکر دینی با نحو تفکر فلسفی را بالذات دانسته ام، همچنانکه در مقاله قبلی مذکور آمد. و آقای طباطبائی با عدم دقت در این مبانی در ابتدای پاسخ خود، نویسنده را به "خودکم بینی در برابر غرب" – تعبیر ایشان است - و در نهایت به غربزدگی متهم نموده اند و حال آنکه اتفاقا حقیر سعی کرده است کتاب "متفکرین اسلامی در برابر منطق یونان" را براساس تفکر "متفکری" مورد مداقه قرار دهد که مساله غربزدگی را حدود بیست سال قبل، با توجه کافی به معارف شرق و غرب، و باصطلاح خودشان "حوالت تاریخی شرق و غرب" برای اولین بار در ایران طرح کرد. بعبارت دیگر نویسنده بر اساس آنچه اجمالا از حضور یکساله خود در مجالس سخنرانیهای جناب آقای دکتر فردید دریافته و با توجه به یادداشتهائی که از درسهای ایشان فراهم آورده، به سراغ کتاب آقای طباطبائی رفته است و ایشان که کلمه فرانسوی "فراز" را - که بمعنی جمله است _ همچون دیگر افاضل آشنا به معارف غربی این دیار "مصرف" میکنند و با "خودکم بینی" و و"خودبزرگ بینی" و "زیربنا" و "روبنا" و دیگر کلمات فاقد ذکر و فکر برساخته دوره "طاغوت" بیان مطلب می فرمایند ، نویسنده را "صاحب فرهنگ طاغوتی" می نامند و به "روشنفکری" متصف ! هرچند در خاتمه مقاله خواستار تفاهم "روشنفکران" – که بزعم ایشام حقیر جزء آنان است – و اهل تحقیق – که خودشان را جزء آنان میدانند – شده اند ! که نفهمیدم لفظ "روشنفکر" در موضع مدح استعمال شده یا در موضع ذم؟ و آیا فرق منورالفکری سابق و روشنفکری لاحق برای ایشان روشن است یا نه؟ بهرحال امیدوارم روشنفکران و مخصوصا منورالفکران با آقای طباطبائی به تفاهم برسند ، این بنده هرچه بیشتر از شر روشنفکری و مخصوصا منورالفکری معهود (رک"یهودیت – ماسونیت - صهیونیت) خلاص بشود تا بتواند "فکر" کند.
* * * * * * * *
متاسفانه سراسر پاسخ آقای طباطبائی به یادداشت حقیر – که ندانسته معجونی است از منورالفکری سابق به روشنفکری لاحق – بر انگاشته های ایشان از مضامین مقاله استوار است!
آقای طباطبائی گمان کرده اند که نویسنده گمان کرده است!که ایشان معتقدند که :"در عالم منطق انسانی تفکر شاعرانه نباید وجود داشته باشد " و حال آنکه بنده اعتقاد دارم که آقای طباطبائی گمان کرده اند که: "تفکر منطقی و فلسفی تنها صورت تفکر است". اتفاقا جناب اقای طباطبائی "طرفه اینجاست" - نه آنجا که شما تصور کرده اید – که می فرمائید"فن شعر داخل در صناعات خمس منطقی است و از تفکر منطقی بیرون نمی باشد"! چطور شما که ساده ترین مسائل منطق قدیم و وجدید را نمیدانید مدعی احاطه بر منطق قدیم و جدید هستید؟ و چطور دم از "هگل شناسی" می زنیدو اینکه هگل ، از ساده ترین مسائل منطق ارسطو غافل مانده است؟! شما، آنچنانکه از مقاله تان بر می آید ، مثل اینکه به مبادی "منطق ارسطو" درست پی نبرده اید، آنگاه میخواهید ناقد انتقادات هگل از منطق ارسطو باشید؟! و اتفاقا معجون "روشنفکری" یعنی همین!
شما فراموش کرده اید که "علم" در ابتدای منطق قدیم منقسم بدو قسم شده است: حصولی و حضوری. و علم حصولی نیز به تصور و تصدیق- که یا معقول اول است و یا معقول ثانی – منقسم شده است.اینکه نظر منطقی نظر حصولی است که متعلق آن تصور و تصدیق – اعم از معقول اول و ثانی – است و معلومات منطقی ، خصوص معقولات ثانی نه عموم معقولات اول. و آدمهای عادی هستند که منطقشان ، منطق معقولات اول است بر خلاف فیلسوف منطقی که موضوع و مسائل بحث او معقولات ثانی است و شما به شهادت مفهوم جمله: "شعر، از تفکر منطقی بیرون نمیباشد". که در مقاله فوق بیان فرموده اید ، "شعر" را نیز از قبیل معقولات ثانی بحساب آوردید آیا چنین انگاشته اید که وقتی ارسطو بحث شعر را در صناعات خمس به میان می آورد یا بوعلی سینا در کتاب منطق "شفا"ی خود، میخواهند بگویند که شعر از قبیل معقولات ثانی منطقی است؟ و آیا با چنین انگاشته هائی "اهل تحقیق" شده اید؟ و با چنان تحقیقی، بنده را "روشنفکر" تصور فرموده اید؟!
ارسطو بر خلاف شما توجه دارد که شعر از قبیل معلومات حضوری است، اما به جهت اینکه، شعر یکی از شئون زندگی انسان است با نظر حصولی فلسفی و منطقی بیان میکند که شعر چیست، نه اینکه بگوید که شعر نیز از اقسام نظر حصولی یا تفکر حصولی است.
اساسا ارسطو افعال نفس را به سه قسم منقسم میگیرد.
1 – تئوریا – نظز
2 - پراکسیس و پراتیک – که مسامحتا می شود به "عمل" تعبیر کرد
3 - پویزیس – ابداع شاعرانه
برای ارسطو اخلاق (که عبارت از "عمل" است) و "پویزیس" خارج از فلسفه است اما متعلق نظر اوست. ارسطو، وقتی بیان میکند که "عمل" چیست، بیانش، "نظر" است نه "عمل"، ولی متعلق "نظر"ش "عمل" است، همچنانکه متعلق "نظر"ش "شعر" است نه اینکه نظرش، شاعرانه باشد. و اگر خودش اهل عمل و حکیم عمل شد، از آن جهت که حکیم عملی است، بتصریح خودش اهل نظر حصولی فلسفی نیست.
فیلسوف از آن نظر که فیلسوف است، شاعر نیست، همانطور که نبی یا ولی یا سیاستمدار یا...... نیست، اما میتواند بگوید نبوت یا ولایت چیست، شعر چیست، تهذیب اخلاق چیست، تدبیر منزل چیست، سیاست مدن چیست، و......
بعبارت دیگر ارسطو، شعر را قیاسی میداند که مقدمات آن صورتهای خیالی است و در اثر این صورتهای خیالی برای نفس ، قبض و بسط حاصل میشود. ولی فیلسوف که صورتهای خیالی را بعنوان قیاس نمی پذیرد. برای او "برهان" کمال است . برای شاعرانی چون حافظ و مولوی است که صورتهای خیالی تخته پرش به خداست اما کدام صورتهای خیالی ؟ نه خیالات شاعرانی که عاشقند "بر آنچه رونده است" و عشق باقی حافظ را دروغ می پندارند بلکه: "آن خیالاتی که دام اولیاست – عکس مهرویان بستان خداست"، چنانکه مولوی می فرماید. و کدام خدا آقای طباطبائی ؟ نه خدای فلسفه من و شما بلکه خدای کلام الله مجید که ورای این خدایان است . آن خدائی که حافظ از او چنین می گوید:"هردم از روی تو نقشی زندم را خیال- با که گویم که در این پرده چها می بینم" آیا شعر حافظ و مولوی منطق است، اعم از اینکه منطق ارسطو باشد یا ابن تیمیه....؟